تبليغاتX
مسافر راه‌های نرفته و نکوفته
و تنها خداست که در این بی‌راه، همراه است و امیدوارم جز او کسی هم نباشد!
 

یک تمبر پستی موفقیتش "تضمین شده" است ... چرا که تا رسیدن به مقصد به چیزی می چسبد ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 11:20  توسط سجاد نوروزیان  | 

 

خدایا

به یأس بگو رهایمان کند ...

به خستگی بگو دست از سرمان بردارد ...

و به شیطان بگو ما از آن تو هستیم ... فراموشمان کند ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 1:8  توسط سجاد نوروزیان  | 

خدایا

رحمتی کن ... تا ایمان٬ نام و نان برایم نیاورد ...

قوتم بخش ... تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم ...

 

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 22:32  توسط سجاد نوروزیان  | 

 

خدایا

به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است٬ حسرت نخورم ...

و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم ...

بگذار آن را من خود انتخاب کنم٬ اما آنچنان که تو دوست داری ...

(دکتر علی شریعتی)

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 16:53  توسط سجاد نوروزیان  | 

 

از آن گاه که عهد مرا شکسته است چشمم پیوسته چون ابر٬ می بارد ...

به زبان می گویم: پروردگارا چنانش کن !!!

اما دلم و بازمانده روحم ندا می دهند که: نه ... نه ... !!!

+ نوشته شده در  جمعه 28 بهمن1384ساعت 15:41  توسط سجاد نوروزیان  | 

 

حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی بود ...

و حرفهایی هست برای نگفتن ... حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند ...

حرفهای شگفت، زیبا و اهواریی همین هایند ...

و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد ...

حرفهای بی پا و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی عنان آتش اند ...

و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند ...

کلماتی که پاره های بودن آدمی اند ...

اینان هماره در جستجوی مخاطب خویش اند ...

اگر یافتند، یافته می شوند و در صمیم وجدان او آرام می گیرند ...

و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند ...

و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش می کشند و حریق های دهشتناک عذاب بی می افروزند

(دکتر علی شریعتی)

 

من هم اگه اینجا دارم می نویسم ... چون احساس می کنم که مخاطب رو پیدا کردم و اینجا اون حرفهای نگفتنی رو دارم می گم ... همین !!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 1:57  توسط سجاد نوروزیان  | 

 

خدایا ...
مرا از این فاجعه پلید مصلحت پرستی که چون همه کس گیر شده، وقاحتش از یاد رفته
و بیماری شده است که از فرط عمومیتش هر که از آن سالم مانده باشد، بیمار می نماید، مصون بدار ...
تا به رعایت مصلحت، حقیقت را ذبح شرعی نکنم ...

 

(دکتر علی شریعتی)

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 0:51  توسط سجاد نوروزیان  | 

 

مي‌خوام راجع به مرگ بنويسم !!!!
اول يه سخن از علي بزرگ :
انسان با هر نفسي كه مي‌كشد ، قدمي به سوي مرگ مي‌رود !!
و اما مرگ …
البته شايد براي بعضي‌ها سخن گفتن از مرگ خيلي خوشايند نباشه !
- اي آقا ، چه وقت حرف زدن از مرگه !؟
- بابا از زندگي ، حيات و نشاط بگو … چرا مرگ ؟!
- ما تازه اول جووني هستيم … حرف مرگ برا آدم‌هايي خوبه كه يه عمر زندگي كردن .. نه من !!
- موضوع از اين بهتر نداشتي ؟!
- بابا بي‌خيال !!!
به هر حال از گوشه و كنار اين صداها شنيده مي‌شه … هيچ كاري هم نمي‌شه كرد !
اما خوب ، من هم نظرم رو مي‌گم … شما هم نظرتون رو بگيد …
به نظر من ، مرگ واقعا لذت‌بخش و زيباست …
مرگ يك اتفاق در زندگي است ، كه هر كس فقط و فقط يكبار تجربه مي‌كنه !!!
شما حساب كنيد يك جنين ، وقتي در رحم مادر زندگي مي‌كنه ، از دنياي بيرون چي مي‌فهمه !؟
از رنگ و طعم و جنس و … چي سرش مي‌شه !؟
وقتي نوزاد متولد مي‌شه ، همزمان با ابن تولد ، يك مرگ اتفاق مي‌افته !!!
مرگ جنين در رحم مادر !! بله … مرگ جنين !!
الان شما مي‌گي كه اين كه مرگ نيست ، خروج از يك محيط و ورود به محيط ديگه ست !!
اما من مي‌گم اين هيچ فرقي با مرگ نداره !!
مرگ يك راه كاملا يكطرفه است … همينطور تولد نوزاد !!
قبل و بعد از مرگ محيط زندگي انسان فرق مي‌كنه … همينطور قبل و بعد از تولد !!
وقتي انسان مرگ رو تجربه كرد ، ديگه راه برگشت نداره … همينطور وقتي نوزاد متولد مي‌شه !!
و خيلي دلايل ديگه …
اما چيزي كه انكار ناپذيره … اين مطلب كه :
جنس اين دو مرگ با هم فرق مي‌كنه !! منظورم مرگ جنين (تولد نوزاد) و مرگ انسان !!
مرگ اول كه مقدمه تولد نوزاد مي‌شه ، بيشتر يك سفر جسمي است و در عالم ماده
اما مرگ دوم كه مقدمه زندگي جاودانه بشر مي‌شه ، يك سفر روحي است و در عالمي جز عالم ماده !!
اينكه چرا جنس اين سفرها فرق مي‌كنه ، يعني يكي مادي و يكي غيرمادي است ، خيلي براي بحث ما مهم نيست … به نظر من تفاوت جنس به خاطر قدرت تفكر و وجود شعور انسان است كه باعث مي‌شه انسان يك مسير تكامل رو سير كنه و اين بار هنگام مرگ ، يك جنس جديد از مرگ و بسيار عظيم‌تر و هيجاني‌تر رو در پيش داشته باشه !!!
پس تا اينجا نتيجه‌گيري اينكه هر تولد ، خودش متولد يك مرگ ديگه است !!!!!
و اينكه ، مرگ پايان نيست ، مرگ مقدمه شروع يك تولد ديگر است !!!!
با اين همه من نمي‌دونم چرا خيلي‌ها از مرگ وحشت دارن ! اما از تولد نه !؟
اين بحث ادامه دارد …

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 2:49  توسط سجاد نوروزیان  | 

 

... انتظار ...

یکی از سنگین ترین واژه ها ...

 

می تونم بگم همه یه جورایی منتظر هستند ...

به قول سهراب:

چرخ یک گاری در حسرت وا ماندن اسب ...

اسب در حسرت خوابیدن مرد گاری چی ...

مرد گاری چی در حسرت مرگ !!!

 

و صد البته که :

( کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها ... دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود)

 

تا حالا انتظار زمین خشک برای آب رو دیدید ؟!؟؟

انتظار یک درخت برای جوونه زدن چطور ؟!

انتظار بهار برای تابستان ... انتظار تابستان برای پاییز ... انتظار پاییز برای زمستان و انتظار زمستان برای بهار ...

انتظار یک نگاه برای پاسخ !!

انتظار یک دست برای لمس شدن ...

انتظار یک محبوب برای نیاز عاشق !!!

و انتظار یک عاشق برای جواب محبوب ...

انتظار چشم های منتظر برای دیدن ...

انتظار روح به آتش کشیده شده برای آرامش ...

در جهان هرچه هست انتظار است ...

من فکر می کنم که خود انتظار هم منتظره ...

و انتظار من که همیشه منتظرش هستم ... همیشه ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 11:10  توسط سجاد نوروزیان  | 

 

تا حالا به اين موضوع فكر كرده بوديم كه تضاد و تناقض عجب چيز خوبيه ؟!؟!؟
شايد هم بيشتر نگاه منفي داشتيم !!!
نمي دونم از كجا شروع كنم ؟!؟؟
به نظر من تضاد يكي از بهترين رابطه‌ها در دنياي امروز ماست !!!
هر چند كه خيلي از آدم‌ها وقتي اسم شباهت رو مي‌شنون ، بيشتر خوششون مياد تا وقتي كسي اسمي از تضاد مي‌بره ...
هيچ فكر كرديد اگه تضاد وجود نداشت ، هيچ چيزي در ديد بشر زيبا نبود !!!
گر سياه نباشه ، سفيد معنا پيدا مي‌كرد ؟!؟!؟
پس سياه به صرف اينكه تضاد سفيد شده ، به خودي خودش خيلي خوبه ...
به قول ديگه‌اي ، سياه نزديك‌ترين رابطه رو با سفيد داره ...
شما فرض كنيد ، بين سه رنگ سفيد ، آبي آسموني و سياه ، كدوم دو رنگ ارتباط بيشتري با هم دارند ؟!؟ (ممكنه در ذهنتون سوال كنيد از چه جهت ؟!؟ ... به صورت عمومي به اين سوال پاسخ بديد ، تمام فاكتورها رو در نظر داشته باشيد ، بعد به پاسخ فكر كنيد ... )
در ديد اول ، حتما سفيد و آبي آسموني به نظر مي‌رسند ، چون هر دو از رنگ‌هاي روشن هستند ...
اما با يه كم دقت ، معلوم مي‌شه كه سفيد و سياه ارتباط بيشتري دارند ...
اگه شما هم ، ابتدا به سياه و سفيد راي داديد ، بايد بهتون تبريك بگم !!!!
اگه سفيد روشن به نظر مي رسه ، چون يه تضاد تيره در سياه داره !!!
و اگه سياه تيره به نظر مياد ، چون يه تضاد روشن در سفيد داره !!!
اگه روز آغاز تلاش و كوشش حساب ميشه ، دليلش اينه كه شب ، زمان استراحته !!!
اگه بهار به خاطر روييدن زيباست ، چون پاييز چيزي براي موندن نذاشته !!! 

اگه تنفر نبود ...
هيچ وقت عشق معني پيدا نمي‌كرد !!!
پس تضاد يه رابطه بسيار بسيار منطقي و معقول براي همه چيزه ...
و همه زيبايي‌ها زاده همين تضادهاست !!!!!
تضاد در هنر هم تأثير زيادي داشته ...
لقمان را گفتند ادب از كه آموختي از بي‌ادبان ...
فن تضاد در كلام علي (ع) زياد ديده مي‌شه ...
حكمت 151 نهج‌البلاغه :
هركسي را پاياني است ، تلخ يا شيرين !!!!
حكمت 177 نهج‌البلاغه :
بدكار را با پاداش دادن به نيكوكار آزار ده !!!!
( اين جمله واقعا خيلي جالبه ...
حتي در شيوه برخورد هم ، تضاد مي تونه تأثير داشته باشه ...
پاداش دادن به نيكوكار ، علاوه بر اين كه باعث تشويق نيكوكار مي‌شه ، باعث آزار شخص بدكار مي‌شه و همين امر مي‌تونه تاثير مثبت در رفتار داشته باشه ... )
حكمت 121 نهج‌البلاغه :
چقدر فاصله بين دو عمل دور است :
عملي كه لذتش مي‌رود و كيفر آن مي‌ماند و عملي كه رنج آن مي‌گذرد و پاداش آن ماندگار است ...
حكمت 46 نهج‌البلاغه :
گناهي كه تو را پشيمان كند ، بهتر از كار نيكي است كه تو را به خود پسندي وا دارد ...
و بسياري حكمت‌هاي ديگر ...
در هر حال تضاد به خودي خود و جدا از جوهره دو متضاد ، باعث توليد زيبايي است ...

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 1:55  توسط سجاد نوروزیان  | 

 

خوب امروز مي خوام از بارون بگم ... چون همه چيز باروني بود !!!!
از اول صبح كه بارندگي شديد ... بعدش هم كه هواي ابري ...

از بارون بگم ...
راستش رو بخواين من خيلي بارون رو دوست دارم ، مثل خيلي از آدم‌هاي ديگه ...
دلم مي خواد وقتي بارون مياد ، برم زير بارون راه برم ...
البته نه مثل اون كساني كه با چتر قدم مي‌زنن ، چون من حس مي‌كنم اين آدم‌ها خودشون رو از نعمت بزرگ بارون دارن محروم مي‌كنن !!!
من دلم مي‌خواد برم زير شُرشُر بارون ، خيس خيس بشم ...

آسمون و آسموني‌ها خيلي براي ما هم عزيزن هم مقدس !!
“ قرآن ” كتاب آسموني ...
“ اسلام ” دين آسموني ...
“ محمد ” پيامبر آسموني ...
“ علي ” مرد آسموني ...
....
....
و “ باران ” نعمت آسموني !!!!
شايد براي همين باشه كه بارون براي ما خيلي دوست داشتني و عزيزه ...

خلاصه ديگه ، امروز هم روزي بود از روزهاي خدا ...

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 13:51  توسط سجاد نوروزیان  | 

 

مي‌خوام يكي از حكمت‌هاي نهج‌البلاغه رو بگم ...
و اون چيزي كه خودم برداشت كردم بنويسم ...

علي :
خوابيدن همراه با يقين برتر از نماز گزاردن با شك و ترديد است !!!
اول چند بار اين جمله رو بخونيد ...

به جرأت مي‌گم ، كمتر جمله‌اي مثل اين تا حالا ديديد ... نه !؟؟!

اينكه نماز از واجبات است و يك نياز روحي رواني و خوابيدن هرچه باشد ، واجب نيست و صرفا يك نياز جسمي است ، شكي نيست !!
اما اينكه چرا علي بزرگ ، خوابيدن همراه با يقين را برتر از نماز با شك و ترديد مي‌داند ، بحث خواب و نماز نيست ... بحث بر سر ارزش يقين است ...
و اين مقايسه صرفا براي بيان ارزش يقين بوده و بس !!!!

اما مگر ارزش يقين تا چه اندازه است كه خوابيدن با يقين برتر از نمازگزاردن بدون يقين است !؟؟!؟

حالا چندتا نكته راجع به يقين كه به نظر من مهمه !!!!

- اگر يقين نباشه ، شك و ترديد باعث خيلي دردسرها مي‌شه !!!
- اگر يقين نباشه ، انسان با تمام توان براي انجام كاري قدم برنمي‌داره و هميشه نگران اين مي‌شه كه آيا كاري كه داره مي‌كنه درسته يا نه؟ و همين باعث مي‌شه آدم در انجام كارهاش يه جورهايي شل بشه !!!
- اگر يقين نباشه ، براي طي شدن يك مسير در زندگي ، آدم هميشه دلشوره داره !!!
- اگر يقين نباشه ، ....

خلاصه اين چندتا نكته‌اي كه من فكر مي‌كنم به درد موضوع مي‌خورد !!!

اما حالا يه سري مطلب كه به ظاهر در تضاد با مطالب قبلي است ...
ارزش شك و ترديد !!

اگه شك و ترديد نباشه ، يقين باعث خيلي دردسرها مي‌شه !
اگه شك و ترديد نباشه ، آدم هيچ وقت پيشرفت نمي‌كنه !
اگه شك و ترديد نباشه ، انسان هميشه خسته مي‌مونه ، چون هيچ بهانه‌اي براي پويايي نداره !
اگه شك و ترديد نباشه ، ...

اما اين دو مطلب به ظاهر متضاد ، دقيقا يكي هستند !!!

چه جوري ؟!

شك و ترديد بايد باشه ، تا آدم جستجو كنه ...
و يقين هم بايد باشه ، تا آدم به اون چيزي كه پيدا كرده ، اعتقاد كامل داشته باشه ...

شك و ترديد بايد باشه ، تا آدم انتخاب كنه ...
و يقين هم بايد باشه ، تا آدم با تمام توان به سمت اون هدفي كه داره ، حركت كنه ...

شك و ترديد ارزش داره وقتي كه انسان مي‌خواد انتخاب كنه ...
و يقين زمان عمل ارزش داره ...

خدا نكنه كه جاي اين دوتا با هم عوض بشه !!

پس هنگام انتخاب ، باشك و ترديد عمل كنيد ...
و هنگام عمل ، با يقين كامل !!!

يا علي مدد

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 13:22  توسط سجاد نوروزیان  | 

 

زمانی که جای "شما"ی خشک و مودبانه را با "تو"ی صمیمانه عوض کردی و مرا عوض "شما"، "تو" خواندی، بی اختیار رویای شیرینی که همیشه در آرزویش بودم، بر روح من بوسه زد.

زمانی که شبها دیده هایم به آسمان دوخته می شود، روشنایی ستاره ها، این مردم آرام و ساکت آسمان، مرا در دریای آرزوی با تو بودن غوطه ور می سازد ... و چون زیبایی ستاره ها را مشاهده می کنم، پی می برم که زیبایی آنها تنها گوشه ای از جمال توست.

آنگاه که خورشید چهره بر می افروزد و روشنایی بخش زمین مرده می شود، می دانم که به اجازه تو شرف حضور پیدا کرده و سلطان روز لقب گرفته ...

و آنگاه که چهره در نقاب مغرب فرو می برد، بدون شک فرمان تو را اجرا کرده چرا که پادشاه شب، دیگر طاقت خاموشی ندارد و عطش حضور بی تابش کرده ...

چون باران را می نگرم و هوای ابری و طوفانی را، در ذهنم خطور می کند که تو چگونه توانستی دل ساکت و سربزیر مرا، طوفانی و پرتلاطم کنی و پس از آن هیجان عظیم که روح را از درون به آتش کشیده بود، دوباره آرامش بخشی ... آرامشی مطلق و همیشگی ... آن هم توسط یک دلداده دیگر.

به هر صید که می نگرم، برای فرار در تلاش است از دام صیاد ... اما تو دل مرا صید کردی و دل همچنان در آرزوی توست ...

لطافت گل را که لمس می کنم، می دانم زودگذر است و باقی نخواهد ماند ... اما تویی که تا همیشه لطیف باقی خواهی ماند ... پس باید تو را بیشتر از هر چیز دوست داشته باشم ...

هر جا که باشم

در هر حال

و به هر چه می نگرم ... تو را می بینم ای عزیز دل !!

زمانی که پیش رویت می ایستم و اجازه کلامم می دهی هیچ نمی توانم گفت ... فکر می کنم که شما چقدر بزرگوار هستید، اما ... اما ... دلم زمزمه می کند که چقدر تو را دوست دارم ...

تو معنی بهانه را خوب می دانی ... بارها برایت گفته ام ...

"آسمان را هوای بوسه زدن بر چهره خاک است و باران بهانه ای بیش نیست ... "

 

این نوشته ها بهانه بود ... می دانم که می دانی ...

آرامش روحم هنگامی است که نقش خوب تو را در خیال خود تصویر کرده و با صدای آهسته زمزمه کنم :

... دوستت دارم ...

 

برای تو بود ... آری ... فقط برای تو !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 2:10  توسط سجاد نوروزیان  | 

 

به نام خدای تنها

چرا گاهی آدم ها احساس می کنند که خیلی تنها هستند ؟!؟

تنهایی از یک کوه بالا رفتند خیلی سخته ...

اگه کسی که خیلی دوستش داری همراهت باشه چی ؟!؟ ... خیلی دوست داشتنی می شه ... نه !؟؟

امیدوارم همسفرهای کوه رفتن ... همیشه همسفر باقی بمونند ... همیشه ...

+ نوشته شده در  شنبه 22 بهمن1384ساعت 1:49  توسط سجاد نوروزیان  | 

 

حج ... بزرگترین اجتماع مسلمانان ... فروع دین ... مورد تأکید قرآن و سنت

و حسین ... فرزند علی بزرگ ...

و اینبار نیز یک استثنا ... حسین حج را رها می کند ...

پیشوای شیعیان ... موسم حج را ترک می کند ...

در ورای اندیشه همگان ... ممکن است یک وظیفه بزرگ ... قوانین جاری طبیعت را نقض کند ...

همانطور که عاشورای حسین ... با نقض یک قانون عمومی شروع شد ...

البته نقض قانون به معنی نفی قانون نیست ...

به نظر من، نکته بزرگ شروع عاشورا همین بوده ... گاهی انسان باید چیزی را از دست بدهد تا چیز بزرگتری به دست آورد ...

حسین حج بزرگ را رها کرد تا عاشورای بزرگتر را بیافریند ...

... مسوولیت ...

و این یکی از استثناهای بزرگ تاریخ بوده است ...

امام مسلمین، فریضه واجب حج را رها کرده ... تا آیندگان بپرسند چرا ؟!؟؟

هیهات من الذله ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 13:2  توسط سجاد نوروزیان  | 

 

ستایش مخصوص خداست. او که زیبایی های آفرینش را برای ما برگزید و روزی های پاک و نیکو را به سوی ما روان گردانید. ما را بر همه آفریدگان برتری بخشید و بر آنان چیرگی داد. پس اینک هر آفریده ای به توانایی او فرمانبردار ماست! و به یاری او در اطاعت ما ناچار ...

 

 

سلام

این نوشته ها از بعضی جهات با بقیه نوشته ها فرق داره ... یعنی یه جورایی استثناست.

حرف های گفتنی دنبال مخاطب می گردند و چون حرف های من بیشتر از جنس حرفهای نگفتنی خواهد بود پس دنبال مخاطب نیستم !!!

امیدوارم بتونم اینجا خودم رو خالی کنم ...

اگر علی در چاه درد دل می کرد ... من می خوام اینجا حرف بزنم نه برای کسی ... برای خودم.

مرا کسی نساخت، خدا ساخت

نه آنچنان که کسی می خواست

که من کسی نداشتم

کسم خدا بود

کس بی کسان

در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم

و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم

و در آرزوی آزادی سربرداشتم و در بالای غرور قامت کشیدم

و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند

تا حقیقت دینم شد و راه رفتنم

و خیر حیاتم شد و کار ماندم

و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 23:59  توسط سجاد نوروزیان  | 

نه در قالبهای کهنهی موروثی منجمد شدهام،
و نه قالبهای عرضه شدهی متمدن تحمیلی را میپذیرم!!
برای قدیمیها تصمیم گرفتهاند و برای جدیدها نیز میگیرند!

و در برزخ میان این دو دوزخ،
همیشه روزنههای امید وجود دارد!

کسانی که راهی راه
های رفته شده هستند، نیازی به فداکاری ندارند!
چرا که راه هموار است و عاری از ناخوشی!
و به دنبال برنامههای روزمرهی زندگیشان، کارهای اجتماعی را نیز یدک میکشند!!

اما آنها که میخواهند راهگشای راههای نرفته و نکوفته باشند،
ناگزیر باید از بسیاری از حقوق مشروعی هم که دارند، بگذرند!
و همه چیز را قربانی رفتنشان کنند!
و حتی مرگ خویشتن را ببینند!
چرا که غیر از این، نمیشود حتی کوچکترین قدمی برداشت!!

و تنها خداست که در این بیراه،
همراه است و امیدوارم جز او کسی هم نباشد!
+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 1:1  توسط سجاد نوروزیان  |