|
|
|
|
|
یک تمبر پستی موفقیتش "تضمین شده" است ... چرا که تا رسیدن به مقصد به چیزی می چسبد ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 11:20 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا به یأس بگو رهایمان کند ... به خستگی بگو دست از سرمان بردارد ... و به شیطان بگو ما از آن تو هستیم ... فراموشمان کند ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 30 بهمن1384ساعت 1:8 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا
رحمتی کن ... تا ایمان٬ نام و نان برایم نیاورد ... قوتم بخش ... تا نانم را و حتی نامم را در خطر ایمانم افکنم ...
(دکتر علی شریعتی) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت 22:32 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا به من زیستنی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته است٬ حسرت نخورم ... و مردنی عطا کن که بر بیهودگی اش سوگوار نباشم ... بگذار آن را من خود انتخاب کنم٬ اما آنچنان که تو دوست داری ... (دکتر علی شریعتی) |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت 16:53 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
از آن گاه که عهد مرا شکسته است چشمم پیوسته چون ابر٬ می بارد ... به زبان می گویم: پروردگارا چنانش کن !!! اما دلم و بازمانده روحم ندا می دهند که: نه ... نه ... !!! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 28 بهمن1384ساعت 15:41 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
حرفهایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود، نمی بود ... و حرفهایی هست برای نگفتن ... حرفهایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند ... حرفهای شگفت، زیبا و اهواریی همین هایند ... و سرمایه ماورایی هر کسی به اندازه حرفهایی است که برای نگفتن دارد ... حرفهای بی پا و طاقت فرسا که همچون زبانه های بی عنان آتش اند ... و کلماتش هر یک انفجاری را به بند کشیده اند ... کلماتی که پاره های بودن آدمی اند ... اینان هماره در جستجوی مخاطب خویش اند ... اگر یافتند، یافته می شوند و در صمیم وجدان او آرام می گیرند ... و اگر مخاطب خویش را نیافتند، نیستند ... و اگر او را گم کردند، روح را از درون به آتش می کشند و حریق های دهشتناک عذاب بی می افروزند (دکتر علی شریعتی) من هم اگه اینجا دارم می نویسم ... چون احساس می کنم که مخاطب رو پیدا کردم و اینجا اون حرفهای نگفتنی رو دارم می گم ... همین !!!! |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 27 بهمن1384ساعت 1:57 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
خدایا ...
(دکتر علی شریعتی)
|
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 26 بهمن1384ساعت 0:51 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
ميخوام راجع به مرگ بنويسم !!!! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه 25 بهمن1384ساعت 2:49 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
... انتظار ... یکی از سنگین ترین واژه ها ... می تونم بگم همه یه جورایی منتظر هستند ... به قول سهراب: چرخ یک گاری در حسرت وا ماندن اسب ... اسب در حسرت خوابیدن مرد گاری چی ... مرد گاری چی در حسرت مرگ !!! و صد البته که : ( کاش سهراب نمی رفت به این زودی ها ... دل پر از صحبت این شاعر کاشانی بود) تا حالا انتظار زمین خشک برای آب رو دیدید ؟!؟؟ انتظار یک درخت برای جوونه زدن چطور ؟! انتظار بهار برای تابستان ... انتظار تابستان برای پاییز ... انتظار پاییز برای زمستان و انتظار زمستان برای بهار ... انتظار یک نگاه برای پاسخ !! انتظار یک دست برای لمس شدن ... انتظار یک محبوب برای نیاز عاشق !!! و انتظار یک عاشق برای جواب محبوب ... انتظار چشم های منتظر برای دیدن ... انتظار روح به آتش کشیده شده برای آرامش ... در جهان هرچه هست انتظار است ... من فکر می کنم که خود انتظار هم منتظره ... و انتظار من که همیشه منتظرش هستم ... همیشه ... |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 11:10 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
تا حالا به اين موضوع فكر كرده بوديم كه تضاد و تناقض عجب چيز خوبيه ؟!؟!؟ |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 24 بهمن1384ساعت 1:55 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
خوب امروز مي خوام از بارون بگم ... چون همه چيز باروني بود !!!! راستش رو بخواين من خيلي بارون رو دوست دارم ، مثل خيلي از آدمهاي ديگه ... دلم مي خواد وقتي بارون مياد ، برم زير بارون راه برم ... البته نه مثل اون كساني كه با چتر قدم ميزنن ، چون من حس ميكنم اين آدمها خودشون رو از نعمت بزرگ بارون دارن محروم ميكنن !!! من دلم ميخواد برم زير شُرشُر بارون ، خيس خيس بشم ... آسمون و آسمونيها خيلي براي ما هم عزيزن هم مقدس !! “ قرآن ” كتاب آسموني ... “ اسلام ” دين آسموني ... “ محمد ” پيامبر آسموني ... “ علي ” مرد آسموني ... .... .... و “ باران ” نعمت آسموني !!!! شايد براي همين باشه كه بارون براي ما خيلي دوست داشتني و عزيزه ... خلاصه ديگه ، امروز هم روزي بود از روزهاي خدا ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 13:51 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
ميخوام يكي از حكمتهاي نهجالبلاغه رو بگم ... |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 13:22 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
زمانی که جای "شما"ی خشک و مودبانه را با "تو"ی صمیمانه عوض کردی و مرا عوض "شما"، "تو" خواندی، بی اختیار رویای شیرینی که همیشه در آرزویش بودم، بر روح من بوسه زد. زمانی که شبها دیده هایم به آسمان دوخته می شود، روشنایی ستاره ها، این مردم آرام و ساکت آسمان، مرا در دریای آرزوی با تو بودن غوطه ور می سازد ... و چون زیبایی ستاره ها را مشاهده می کنم، پی می برم که زیبایی آنها تنها گوشه ای از جمال توست. آنگاه که خورشید چهره بر می افروزد و روشنایی بخش زمین مرده می شود، می دانم که به اجازه تو شرف حضور پیدا کرده و سلطان روز لقب گرفته ... و آنگاه که چهره در نقاب مغرب فرو می برد، بدون شک فرمان تو را اجرا کرده چرا که پادشاه شب، دیگر طاقت خاموشی ندارد و عطش حضور بی تابش کرده ... چون باران را می نگرم و هوای ابری و طوفانی را، در ذهنم خطور می کند که تو چگونه توانستی دل ساکت و سربزیر مرا، طوفانی و پرتلاطم کنی و پس از آن هیجان عظیم که روح را از درون به آتش کشیده بود، دوباره آرامش بخشی ... آرامشی مطلق و همیشگی ... آن هم توسط یک دلداده دیگر. به هر صید که می نگرم، برای فرار در تلاش است از دام صیاد ... اما تو دل مرا صید کردی و دل همچنان در آرزوی توست ... لطافت گل را که لمس می کنم، می دانم زودگذر است و باقی نخواهد ماند ... اما تویی که تا همیشه لطیف باقی خواهی ماند ... پس باید تو را بیشتر از هر چیز دوست داشته باشم ... هر جا که باشم در هر حال و به هر چه می نگرم ... تو را می بینم ای عزیز دل !! زمانی که پیش رویت می ایستم و اجازه کلامم می دهی هیچ نمی توانم گفت ... فکر می کنم که شما چقدر بزرگوار هستید، اما ... اما ... دلم زمزمه می کند که چقدر تو را دوست دارم ... تو معنی بهانه را خوب می دانی ... بارها برایت گفته ام ... "آسمان را هوای بوسه زدن بر چهره خاک است و باران بهانه ای بیش نیست ... " این نوشته ها بهانه بود ... می دانم که می دانی ... آرامش روحم هنگامی است که نقش خوب تو را در خیال خود تصویر کرده و با صدای آهسته زمزمه کنم : ... دوستت دارم ... برای تو بود ... آری ... فقط برای تو !!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 2:10 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
به نام خدای تنها چرا گاهی آدم ها احساس می کنند که خیلی تنها هستند ؟!؟ تنهایی از یک کوه بالا رفتند خیلی سخته ... اگه کسی که خیلی دوستش داری همراهت باشه چی ؟!؟ ... خیلی دوست داشتنی می شه ... نه !؟؟ امیدوارم همسفرهای کوه رفتن ... همیشه همسفر باقی بمونند ... همیشه ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 22 بهمن1384ساعت 1:49 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
حج ... بزرگترین اجتماع مسلمانان ... فروع دین ... مورد تأکید قرآن و سنت و حسین ... فرزند علی بزرگ ... و اینبار نیز یک استثنا ... حسین حج را رها می کند ... پیشوای شیعیان ... موسم حج را ترک می کند ... در ورای اندیشه همگان ... ممکن است یک وظیفه بزرگ ... قوانین جاری طبیعت را نقض کند ... همانطور که عاشورای حسین ... با نقض یک قانون عمومی شروع شد ... البته نقض قانون به معنی نفی قانون نیست ... به نظر من، نکته بزرگ شروع عاشورا همین بوده ... گاهی انسان باید چیزی را از دست بدهد تا چیز بزرگتری به دست آورد ... حسین حج بزرگ را رها کرد تا عاشورای بزرگتر را بیافریند ... ... مسوولیت ... و این یکی از استثناهای بزرگ تاریخ بوده است ... امام مسلمین، فریضه واجب حج را رها کرده ... تا آیندگان بپرسند چرا ؟!؟؟ هیهات من الذله ... |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه 20 بهمن1384ساعت 13:2 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
ستایش مخصوص خداست. او که زیبایی های آفرینش را برای ما برگزید و روزی های پاک و نیکو را به سوی ما روان گردانید. ما را بر همه آفریدگان برتری بخشید و بر آنان چیرگی داد. پس اینک هر آفریده ای به توانایی او فرمانبردار ماست! و به یاری او در اطاعت ما ناچار ... سلام این نوشته ها از بعضی جهات با بقیه نوشته ها فرق داره ... یعنی یه جورایی استثناست. حرف های گفتنی دنبال مخاطب می گردند و چون حرف های من بیشتر از جنس حرفهای نگفتنی خواهد بود پس دنبال مخاطب نیستم !!! امیدوارم بتونم اینجا خودم رو خالی کنم ... اگر علی در چاه درد دل می کرد ... من می خوام اینجا حرف بزنم نه برای کسی ... برای خودم. مرا کسی نساخت، خدا ساخت نه آنچنان که کسی می خواست که من کسی نداشتم کسم خدا بود کس بی کسان در باغ بی برگی زادم و در ثروت فقر غنی گشتم و از چشمه ایمان سیراب شدم و در هوای دوست داشتن دم زدم و در آرزوی آزادی سربرداشتم و در بالای غرور قامت کشیدم و از دانش طعامم دادند و از شعر شرابم نوشاندند و از مهر نوازشم کردند تا حقیقت دینم شد و راه رفتنم و خیر حیاتم شد و کار ماندم و زیبایی عشقم شد و بهانه زیستنم ... |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 19 بهمن1384ساعت 23:59 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
نه در قالبهای کهنهی موروثی منجمد شدهام، و نه قالبهای عرضه شدهی متمدن تحمیلی را میپذیرم!! برای قدیمیها تصمیم گرفتهاند و برای جدیدها نیز میگیرند! و در برزخ میان این دو دوزخ، همیشه روزنههای امید وجود دارد! کسانی که راهی راههای رفته شده هستند، نیازی به فداکاری ندارند! چرا که راه هموار است و عاری از ناخوشی! و به دنبال برنامههای روزمرهی زندگیشان، کارهای اجتماعی را نیز یدک میکشند!! اما آنها که میخواهند راهگشای راههای نرفته و نکوفته باشند، ناگزیر باید از بسیاری از حقوق مشروعی هم که دارند، بگذرند! و همه چیز را قربانی رفتنشان کنند! و حتی مرگ خویشتن را ببینند! چرا که غیر از این، نمیشود حتی کوچکترین قدمی برداشت!! و تنها خداست که در این بیراه، همراه است و امیدوارم جز او کسی هم نباشد! |
||
|
+
نوشته شده در شنبه 1 بهمن1384ساعت 1:1 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||