|
|
|
|
|
فواید تخصصی شدن علوم مختلف، بر هیچ کس پوشیده نیست! پیشرفت روزافزون علوم در رشتههای مختلف و زائیدهشدن رشتههای جدید، بیشک مرهون جدا شدن رشتههای مختلف علم از "علم کل" است. "علم کل" همان چیزی است که در روزگاران قدیم، فلاسفه در جستجوی آن بودند. علمی که شامل ریاضیات، طب، فیزیک و حتی ابعاد متافیزیکی چون خداشناسی و هستیشناسی میشده است. انسان با تلاشی طاقتفرسا، درجات "علمی" را پشتسر گذاشته و در یک موضوع با زحمت بسیار متخصص شده است. به عبارتی "اشباع علمی" شده است. وقتي انسان از لحاظ علمی اشباع میشود، يعنی تحصيلات بالا پيدا میكند، اطلاعات وسيع و درجات خيلي برجستهای مييابد، استادهای بزرگ و كتابهای بزرگتر میبيند، نظريات علمی كاملا جديد و بديع میيابد و فرا میگيرد، در خود غرور و رضايتی احساس میكند و خيال میكند كه از لحاظ "فكری" نيز به منتها درجهی يك انسان آگاه رسيده است. و اين فريب كاذبی است! فريبی كه حتی يك "آدم عامی" كمتر دچار آن میشود تا يك "آدم دانشمند". "اشباع علمی" يك نوع سيری بسيار كاذب و يك نوع فريب بسيار بزرگ است كه خاص تحصيلكردههاست! یک استاد، یک مترجم، یک فیلسوف، یک ادیب، یک مورخ، غالباً فکر نمیکنند که از لحاظ فکری ممکن است "کاملاً" صفر باشد و از لحاظ شعوری همچنان در سطح عامیترین عوام مانده باشد! این "عالم" ممکن است از منظر آن چیزی که "آگاهی"، "خودآگاهی"، جامعه آگاهی" و "زمان آگاهی" است، از یک "عامی" که حتی از کمترین سوادی برخوردار نیست، پایینتر باشد!!! و این یک حالت بسیار رقتبار است! دانشمند جاهل بودن! تحصیلکردهی بیشعور ماندن! آدمی ملقب به القاب خیلی بزرگ و دهنپرکن، تیترهای خیلی برجسته و البته جدی، چون دکتر، مهندس، فوق لیسانس و ... اما از نظر شعور، فهم، آگاهی، احساس مسوولیت در برابر زمان و تشخیص حرکت جامعه، "صفر بودن"، "کور بودن"، "کر بودن"!! و این یک خطر خیلی بزرگ است! معمولا آدم وقتی با "علم" اشباع میشود، دیگر احساس گرسنگی "فکری" نمیکند! در کنار این موضوع مشغلههای روزمرگی را هم اضافه کنید! این آدم "عالم" ، از صبح تا شب در مسیر همان تخصصش قدم برمیدارد، مقاله میخواند و البته مینویسد، ضمن شرکت در نشستها در سمینارها نیز سخنرانی میکند، پروژهها را یکی پس از دیگری با موفقیت به اتمام میرساند و ... حال با چه گفتمانی میتوان به این آدمی که "اشباع علمی" شده و آگاهیهای او محدود به "علم" است، نشان داد که "فکر" چیزی است جدا از "علم"!! و "آگاهی فکری" مسألهای است، متفاوت از "آگاهی علمی"!! و این موضوع به همان میزان که "علم" آدمی بیشتر میشود، شدت بیشتری مییابد!! و آیا جنگ امروز در جهان، جنگ "علم" از سوی نظام سرمایهداری و "فکر" از جانب کشورهای دیگر نیست!؟!؟ آیا نمیتوان با تجهیز "فکر" با "علم" یا "علم" با "فکر"، به سمت جامعهی آرمانی انسان حرکت کرد؟!؟ این مطلب بر اساس ایده ای از یکی از متفکران معاصر است. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 10:40 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
انسان، موجودی با ارزشهای خدایی و ذات خدایی، دنبال "زندگی روزمره" میافتد و این یعنی مرگ هر "انسان زندهای"!! منجلابی که در آن عزیزترین ارزشهای خدایی انسان هر روز فرو میرود! آدم در همان دور احمقانهی زندگی میافتد، زندگی روزمره، زندگی تکراری، زندگی دوری، همان زندگی دوریای که برای همه "زندگی"ها، از آمیبها و میکروبها گرفته تا جانوران و نباتات حاکم است! دوری که در آن دائم کار کند برای اینکه بخورد و بخورد برای اینکه کار کند، باز کار کند برای اینکه بخورد و بخورد برای اینکه کار کند! تولید برای مصرف و مصرف برای تولید!! این زندگی هر جایش را بگیری "دور" است! درست مثل خر آسیاب!! صبح راه میافتد، با تلاش و کوشش حرکت میکند، میرود و میرود، غروب که میشود باز هم سر جای صبحش دارد دور میزند!! این است سرگذشت آدم! در گذشته و حال! متمدن یا وحشی! شرقی یا غربی! در این دور باطل آدم احساسات مخصوصی هم پیدا میکند، نیازها، عقدهها، ایدهآلها، حسدها، کینهها، عشقها، و دردهای مخصوص، در حدی که برای آدمی که فقط "اندکی" آگاه باشد، چندشآور است! گاه میبیند آدمی، با یک اهمیتی پیش شما میآید و میخواهد درد دل کند، ناله کند، با یک هیاهو و زمینهسازی و اعجابی سخن از دردی میگوید که واقعا مضحک است! و بر بلاهت این بدبخت باید خندید!! اگر مجموعهی چیزهایی را که در شبانه روز آرزو میکنیم، در زندگیمان از آنها لذت میبریم و یا آرزوی داشتن آنها را داریم، روی صفحهی کاغذ بنویسیم و در یک حالت "آگاهانه" با آن نگاه کنیم، از ترکیب خودمان بیزار میشویم! از قیافهی خودمان بیزار میشویم! از هیکلمان و وجودمان، از زنده بودنمان متنفر میشویم! کمکم میبینیم، این انسانی که مسجود ملائک بوده، آدمی شده که برای کسب احتمالی یک رتبه، یک زمین، یک درجه، و حتی بالا و پائین شدن یک کیلو پیاز و سیبزمینی، به حدی "ذلیل" میشود، که سگ استعداد "ذلت" او را ندارد! چرا که در بیشرمی و بدبختی نیز، انسان استعدادی ماوراء همهی موجودات دارد! و بعد لذتها! اگر لیستی از آن چیزهایی که از آنها لذت میبریم و همواره در خیالمان مجسم میکنیم –هرچه میخواهد باشد- از هر مقولهای، لباس، اتومبیل، خانه، مقام، درجه، تحصیل یا دوست! تهیه کنیم و با آن نگاهی بیاندازیم، در مقابل آنچه از دست میدهیم، چه ارزشی دارد؟! اصلا چه چیزهایی را برای بدست آوردن اینها فدا میکنیم؟! "زمان" را فدا میکنیم! "آدم" را فدا میکنیم! "استعداد" را! "غرور خدایی انسان" را! "امکان عصیان" را! "استعداد انتخاب آزاد" را! "استعداد و قدرت نفی" را! "قدرت خلاقیت" را! " قدرت تغییر" را! "قدرت تبدیل سرنوشت" را! "قدرت فرو ریختن هرچه به ما تحمیل شده و یعد جانشین کردن هر چه که خودمان میخواهیم" را! همهی اینها را از دست میدهیم، بدون آنکه بتوانیم دربارهی آنها حتی لحظهای "تأمل" کنیم! و این است که آدمی در زندگی روزمره، همهاش متوجه "بیرون" است! متوجه این چیزهایی است که به او "لذت" میدهد! بعد میبینیم که این "من"ی که جنس خداست، از آن بالا به پائین آمده، در سطح "لجن"، مثل "کرم" از "لاشخوری" به شعف آمده!! این وجودی که یک "وجود پیوسته" است، تکه تکه شده! و هر تکهای در چنگال ددی، دامی، لذت کثیفی، هوس پوچی، ایدهآل مبتذلی!! و این یعنی: همه چیز را فدا کردن، عزیزترین چیزها را برای بدست آوردن پلیدترین و کثیفترین چیزها، فدا کردن! آدمی به کجا میرود؟!؟ مطلب فوق با اندکی تصرف از آثار یکی از متفکران معاصر، برداشت شده! به علت اینکه مورد پبش داوری قرار نگیرد، با احترام به نویسنده اثر، نام او محفوظ است! |
||
|
+
نوشته شده در چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 12:40 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||
|
|
|
|
|
اگر ندانیم به کجا می رویم، احتمالا سر از ناکجا در می آوریم! و اگر ندانیم به کجا می رویم، از کجا بدانیم که چه موقع به آنجا می رسیم؟ و باز هم اگر ندانیم به کجا می رویم، احتمال دارد که سر از هیچ جا در نیاوریم!! کوتاه به این سوال پاسخ دهید: اگر قرار است به جایی برسید، آنجا کجاست؟!؟ کی به آنجا می رسید؟! |
||
|
+
نوشته شده در جمعه 2 شهریور1386ساعت 10:39 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||