تبليغاتX
مسافر راه‌های نرفته و نکوفته
و تنها خداست که در این بی‌راه، همراه است و امیدوارم جز او کسی هم نباشد!

میرود آقا به سوی خیمهها

مشک سوراخی به روی شانهها

 

مشک یعنی رمز محیای و ممات

مشک یعنی رشتهای سوی نجات

 

مشک یعنی آبروی یک دلیر

مشک یعنی نعرهی آن نر شیر

 

مشک یعنی العطش در دشت خون

مشک یعنی رمز حق در کاف و نون

 

مشک یعنی پاسداری از لوا

مشک یعنی دست از پیکر جدا

 

مشک یعنی کاف حق باشد ز تن

مشک یعنی بر تن مردان کفن

 

در دلش سوز و گداز و حالی است

در کنارش جای یاران خالی است

 

چون که دستار پیمبر سر نهاد

یاد آن ایام پر محنت فتاد

 

تیغ حیدر بست ردا بر دوش داد

نالهی طفلان خود را گوش داد

 

گوییا او خود همان پیغمبر است

یا همان شیر ژیان خیبر است

 

زینبش را ناگهان او زد صدا

از میان خیمه بیرون شد خدا

 

گفت خواهر این وداع آخر است

چون حسینت بی معین و یاور است

 

این رسالت بر تو هم بنهادهاند

نام تو امالمصائب دادهاند

 

بهر طفلانم فقط مادر تویی

ملجأ درماندگان خواهر تویی

 

بعد من تنها روی از من جدا

دل قوی دار و توکل بر خدا

 

خواهرم دیگر سخن پایان رسید

نوبت سالار مظلومان رسید

 

چون به زین ذوالجناح او جا گرفت

آفتاد عالم و دینا گرفت

 

پس روان در جنگ ثاراله شدی

عالمی در ماتم آن مه شدی

 

چون حسین مرکز به دورش کردگار

دست خود بالا گرفت در کارزار

 

هل منی زد از میان اشقیا

یک نفر پاسخ ندادش جز خدا

 

گفت لشگر من حسینم من حسین

آدم و عالم ز داغم شور و شین

 

اینچنین مهماننوازی میکنید؟

با حبیباله بازی میکنید؟

 

کی پذیرایی ز مهمان تیغ بود؟

بازی طفلان کجا با جیغ بود؟

 

خود شما دعوت ز من بنمودهاید

تیغ و خنجر روی من بگشودهاید؟

 

دعوتت کردید، آیم سویتان

آمدم، این است وفای کویتان

 

من نسب از پشت احمد میبرم

سینهی عدوان حق را میدرم

 

آنکه باشد جانشین مصطفی

باب من باشد، علی مرتضی

 

من حسینم ابن زهرای بتول

پارهی تن نور چشمان رسول

 

تشنهام بر بوسهی شمشیرتان

آمدم مردی ندیدم بینتان

 

گفت و حجت بهر ایشان شد تمام

تیغها عریان نمودند از نیام

 

کوفیان از روبرویش در فرار

هر کسی در فکر جانش بیقرار

 

صف شکن غرید و لشگر غرق آه

آمد و تا خیمهگه دارد نگاه

 

تا که قلب لشگر دون را شکافت

زینب آن سو مضطرب قلبش گداخت

 

صف زد و شمشیر حق بر خصم دون

بر زمین افتاده اندر آه فزون

 

تا که سنگی روی پیشانی نشست

خون جهید آقا به صورت برد دست

 

حرمله بنشست کمانش را کشید

تیر او در سینهی مولا دوید

 

از قفا بیرون کشید آن تیر غم

خون روان از جایگاه تیر هم

 

نیزهای از پشت تن را بوسه داد

از جلو بیرون سپس از زین فتاد

 

صورتش محکم به روی خاک خورد

بر لبش بسم اله و بالله بود

 

ضربتی بر دست چپ آمد فرود

آن دگر بر گردنش زد با عمود

 

پس به شمشیر تکیه کرد و ایستاد

قوم دون را همچنان اندرز داد

 

نیزهای دیگر به پشتش شد فرو

کرد بیرون و بزد از روبرو

 

ناگهان تیری گلویش را درید

از گلوی پاک او خون میجهید

 

هی ز جا برخاست هر کس ضربه زد

هی فتاد و کربلا را بوسه زد

 

ضربه بر روی دندانها زدند

آتش غم بر دل و جانها زدند

 

یک نفر دستار او را باز کرد

یک نفر پیراهنش را ساز کرد

 

آن دگر تا دست و انگشتر بدید

بیدرنگ انگشت آقا را برید

 

بعد از شمر لعین آمد ز راه

آن طرف زینب دوان تا قتلگاه

 

شمر کافر از قفا سر را برید

روبرو زینب دل از مولا برید

 

حائلی از عرش تا مقتل فتاد

گوییا زنیب همانجا جان بداد

 

سر به روی نیزه لشگر شادمان

روبروشان در حرم آه و فغان

 

تیره شد خورشید در ظهر بلا

باد سرخی میوزید در کربلا

 

کوفیان کف میزدند و هلهله

از حرم تا قتلگه در ولوله

 

یا اخا آیا تو هستی اینچنین؟

پس چرا بیسر فتادی بر زمین!؟

 

یا اخا بین خیمه را آتش زدند

این لعیمان قوم دونند و بدند

 

لب به رگهای بریده مینهاد

از مکان تا لامکان فریاد داد

 

این حسین است بر زمین افتاده است

قطرهی آبی به او کس داده است؟
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 18:59  توسط سجاد نوروزیان  | 

او ابالفضل است بیرون از خیام

تیغ کینش کرده بیرون از نیام

 

اذن میدان بهر جانبازی نمود

مرگ را بازیچهی بازی نمود

 

چون برادر اذن میدانش نداد

قلب او در سینه گویا ایستاد

 

خیمه از یاران نامآور تهی است

نوبتش دیگر بر آن سر سهی است

 

او علمدار است و سقایی دلیر

خون حیدر در رگ آن نر شیر

 

چون فغان العطش تابش برید

بیامان او نزد آقایش رسید

 

گفت آقا بچههایت تشنهاند

سوز و گرما در جگرها هشتهاند

 

گفت و نالید تا قرار از دست رفت

مشک خالی تیغ کین را بست رفت

 

روبرویش عالمی دریای آب

تشنه است سقای ما آن مه نقاب

 

کف درون موج آن دریا فرو

ناگهانش روی مولا روبرو

 

این حسین عطشان میان خیمههاست

خود بگو نوشیدن آب رواست؟

 

مشت آبش را به دریا هدیه داد

مشک خود را پر نمود و ره فتاد

 

اذن جنگیدن حسین بر او نداد

زین سبب آرام او در ره فتاد

 

دست چپ مشکی و بر دوشش لوا

میرود تا خیمهها سقای ما

 

کوفیان تیغ از نیام پرداختند

جانب سقای عطشان تاختند

 

شیر اوژن از نیام تیغش کشید

نعره زن تا اینکه بر دشمن رسید

 

عاقبت سقای عطشان خسته شد

راه خیمه روبرویش بسته شد

 

تیغ دشمن دست چپ را قطع کرد

کربلا را سر به سر چون نطع کرد

 

ضرب دیگر دست دیگر هم فتاد

بر دل مولای مردان غم فتاد

 

صدهزاران روبرویش در کمین

بر سرش دارد عمود آهنین

 

یا حسین ادرک اخاک یا حسین

این علمدار است با شولای شین

 

چون که فریاد برادر را شنید

بیامان بر نعش آن سقا رسید

 

بر تنش دستی نمانده بر زمین

بر سرش دارد عمود آهنین

 

خنده زد عباس چشمش را گشود

خون ز روی چهرهاش زهرا زدود

 

در حرم بس تشنگی پاینده است

گو عمو از کودکان شرمنده است
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 18:58  توسط سجاد نوروزیان  | 

بعد از آن قاسم مقابل با عمو

اذن میدانش نداده، روبرو

 

مضطرب اینسو به آنسو بیقرار

مادرش آمد کند درمان کار

 

نامهی بابا برایش خوانده است

چون پدر اذنش به میدان داده است

 

نامه را بگرفته و بس شادمان

همچو رعدی تندری شیر دمان

 

بند کفشی بسته آن دیگر رها

رو به سوی خیمهی آن مهلقا

 

السلام مولای من بابا عمو

قاسم این سو با حسین است روبرو

 

نامه را داد و دگر خاموش بود

از دل و جان او سراپا گوش بود

 

چون که دست خط برادر را بدید

خط اشکی روی رخسارش دوید

 

با سوالی رمز حق را باز کرد

از بلایی بس عظیم آغاز کرد

 

مرگ در کامت چگونه در سر است؟!

از عسل ای جان جان شیرینتر است

 

نوجوان قاسم در آغوشش نشست

از عمو صد بوسه بر رویش نشست

 

بر تنش ایا زره اندازه بود؟

نه رفیقان قاسمم دردانه بود

 

داشت پایش تا رکابش فاصله

دشمنان آن سو کشیدند هلهله

 

با خدایش لحظههایی راز کرد

او سپس آهنگ میدان ساز کرد

 

تیغ در کف در دفاع حق شتافت

قلب آقا در فراقش میگداخت

 

حملهور غرید بر اعدای دون

نعره زن چون شیر غران غرق خون

 

گفت لشگر، قاسمم ابن الحسن

در دفاع از عمو بر تن کفن

 

کوفیان آمادهام بر جنگتان

حق کن لعنت بر این نیرنگتان

 

او رجز میخواند و در لشگر تنید

هر کس از روبرویش میرمید

 

یکنفر فریاد زد سنگش زنید

همچو بابا تیربارانش کنید

 

چون کمانداران نشستند بر زمین

گشت برپا در فلک صوتی حزین

 

تیرها بر جسم پاکش بوسه زد

خاک خون بر چشم ماهش سرمه زد

 

مهر عشقی بر تنش سمه ستود

زیر تیغ و مشت کین و درد و زود

 

شهد شیرین عسل در جام او

کرد فریاد ای عمو جان ای عمو

 

قاسمت روی زمین افتاده است

جام خود بر تیغ دشمن داده است

 

استخوانم با هزاران زمزمه

خرد شد چون استخوان فاطمه

 

بر زمین افتاده و آرام بود

چون سرش بر دامن مهکام بود

 

جسم پاره پاره بر جانش گرفت

آسمان غرید و بارانش گرفت

 

ذوالجناح گریان روان تا خیمهها

بار دیگر اشکها و نوحهها
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 18:56  توسط سجاد نوروزیان  | 

بعد از آن حق بانگ واویلا شنید

تا که نوبت بر علیاکبر رسید

 

اذن میدان داد و او آرام رفت

گوییا از جان مولا کام رفت

 

تا رکابش سوی میدان میکشید

چند قدم آقا به دنبالش دوید

 

شبه پیغمبر بران بر خصم دون

عالمی از رزم او غرق جنون

 

گفت لشگر او رسول الله بود

گر خطا نبود، خود الله بود

 

نعرهزن بر قلب دشمن حمله کرد

لشگر از تیغش فغان و ناله کرد

 

بذر غیرت در دل او کِشته است

شبه پیغمبر خدایا تشنه است

 

بعد جنگی بس نمایان ای دلیر

بازگرد و از پدر قوت بگیر

 

تشنهام بابا کمی آبم بده

با بیان گرم خود تابم بده

 

العطش بابا ببین بس تشنهممام

 

گفت بابا جان جان شرمندهام

 

عشقبازی با پدر با تشنگی

سهم بابایش فقط شرمندگی

 

دل عطش دارد به دیدار پدر

قوتی گردیده در تیغ پسر

 

پس رکابش سوی میدان ساخت کرد

در میان موج دشمن تاخت کرد

 

رزم او همچمون نبرد حیدر است

صف شکن، او غیرت الله صفدر است

 

چون علی در رزم دشمن تاب داشت

آن طرف بابا دلی بیتاب داشت

 

این طرف بابا به ذکر کردگار

آن طرف او در میان کارزار

 

این طرف دستی به سوی آسمان

آن طرف او زیر تیغ کافران

 

این طرف مولا به حق در راز بود

آن طرف پرواز او آغاز بود

 

این طرف چشمی به راهش منتظر

آن طرف تیغی به فرقش منکسر

 

بس عطش افتاده بر شبه رسول

بیقرار و مضطرب ماه بتول

 

ناگهان اکبر ز روی زین فتاد

نیزه و شمشیر کین بر دین فتاد

 

نیزهای پهلوی او را میدرید!

تیغ کین بر فرق ماهش میتنید!

 

خنجری پر کینه اندر سینه است

خط خون تابدیه بر آیینه است

 

تیر صدپر درمیان چشم داشت

همچنان از جور دشمن خشم داشت

 

تیغ او از کف فتاده بر زمین

گوییا حق گشته از داغش غمین

 

اسبها آمادهاند در تاختند

تا که کار شبه حق را ساختند

 

چون لگد بر پشت و پهلویش فتاد

قصهی دیوار و در یادش فتاد

 

اسبها بر جسم پاکش تاختند

جسم اکبر عربا عربا ساختند

 

ناگهان فریاد زد با بانگ شین

بر زمین افتادهام بابا حسین

 

تا کخ مولا بانگ فرزندش شنید

 

مضطرب او سوی میدان میدوید

 

چون حسین بر نعش پاکش گریه کرد

چشم حق از داغ اکبر گریه کرد

 

سر به روی دامن بابا نهاد

بیقراری در دل آقا نهاد

 

سر به روی سینه اما بیقرار

ناگهان از دل رها فریاد زار

 

از زمین برخیز و یکبار دگر

نام بابا را ببر جان پدر
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 18:55  توسط سجاد نوروزیان  | 

باز از راه محرم غم رسید

بر زمین و آسمان ماتم رسید

 

این هلال قد کمان دیگر

لیتنا کنا معک اندر سر است

 

خرقهها را بار دیگر تن کنید

آتشی در قلب این خرمن کنید

 

طبل و شیپور عزا را سر دهید

هفت اقلیم عطش را پر دهید

 

ورد صوفی حا و سین و یا و نون

فاعلاتن فاعلاتن فاعلون

 

حای آن حامی به ذات کبریا

سین آن سرها ز پیکر ها جدا

 

یای آن یکتا پرست و یذکرون

نون آن باشد قسم بر یسطرون

 

سینه از درد فراقت خسته است

دل به روی غیر تو او بسته است

 

هیچ دانی در دلم جا کردهای؟
عرش حق، شش
گوشه بر پا کرده
ای؟

عشقبازی با تو معنا میشود

نور حق با تو هویدا میشود

 

السلام ای شاه مظلوم و غریب

السلام ای آیهی امن یجیب

 

اسلام ای نور چشم مصطفی

اسلام ای خامس آل عبا

 

کاروان آهسته ره تا کربلا

دشت خون و دشت درد و نینوا

 

خیمهها در دشت خون برپا شود

صوت قرآن در فضا آوا شود

 

گویی آن شب آسمان خون گریه کرد

در میان خیمهها حق مویه کرد

 

گوییا حق چشم خود را بسته است

طاقت دیدن ندارد خسته است

 

عرش و فلک و ملک حق اندر عزا

روز دیگر سر جدا پیکر جدا

 

این همان میعادگاه محشر است

قتلگاه زادهی پیغمبر است
+ نوشته شده در  چهارشنبه 26 دی1386ساعت 18:48  توسط سجاد نوروزیان  | 

چندین سال پیش، در سالهای خیلی دور، زمانی که آفتاب به فرمان پروردگار، همچون همیشه پرتوی پرمهرش را به همهی موجودات نیازمند هدیه میکرد و زمین با روشنایی صبحگاهان روزی نو، آغاز کرده بود، دلهرهای شگرف همهی عالم را فراگرفته بود.

خورشید که از وسط آسمان آبی و پاک عبور کرد، حادثه تمام شده بود!

رویدادی که جهت حرکت تاریخ را تغییر داد، فقط در یک روز، آن هم از صبح تا ظهر اتفاق افتاد!

 

شگفتا!

در گوشهای از بیابان خشک، همین نزدیکیها، مردی به همراه خانواده و دوستانش حادثهای را رقم میزند و فریاد میکند: "ارزش هر کاری در هر جامعهای، به اندازهای است که دشمن از آن کار ضرر میبیند!"

 

فهمیدن یا نفهمیدن این واقعه، تأثیری در اصل حادثه ندارد! بلکه این ما هستیم که برای نجات، آسایش و خوشبختی خودمان با تلاش بیوقفه در شناخت راه مناسب، باید هزینه کنیم!! آنچنان که برای خورشید تفاوتی ندارد که امروز چند نفر صبحدم خواب بودهاند یا چند میلیون نفر!! کسی که آفتاب را از دست میدهد باید نگران باشد!

 

شگفتی این واقعه همواره در سایهی شخصیت واقعهسازان قرار گرفته است. چرا که این آدمها "انسانیت" را خجالت زده کردهاند! و به راستی "آزادگی" را حقیقت عینی بخشیدهاند!

 

پابهپای مرد شمارهی یک این میدان، زنی قرار دارد که اگر نگوییم شخصیت اول این حادثه است، قطعا کمتر از آن نیز نیست!

این را مقایسه کنید با نگاهی که زن را در جامعه "کالایی برای مصرف" تعریف میکند!

چه خندهآورند زنانی که مدعی "بودن" هستند و تعریف "زن" را در این مکتب نمیپسندند!!

 

مدیریت در هدایت اینچنین واقعهای شگفتی دوم است!

آنجا که رهبر، نه به قدرت و ثروت که به "شهادت" و "کشته شدن" در راه عشق، دعوت میکند!

و عجیب اینکه با تعدادی کمتر از یکصد نفر این حادثه را میسازد!

چه کسی و چگونه میتواند با صدهزار نفر، چنین رویدادی بسازد؟!

چه خندهآورند آنان که مدعی مدیریت هستند و نقش رهبری را در این حادثه نمیفهمند!

 

مهمترین زمان، امروز است و مهمترین کار، کاری که اکنون باید انجام داد!

مگر نه این است که رهبر این واقعه، کاری را که سفارش دین و مکتب بود، رها کرد تا خلق این رویداد جاودانه را رقم بزند؟!

چه خندهآورند "تازه به دوران رسیدگان"ی که مدعی روشهای نوین پیشرفت در زندگی روزمره هستند و یا نمیفهمند یا نمیخواهند بفهمند که "انتخاب درست" از اصول اولیهی این مکتب است!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 9:51  توسط سجاد نوروزیان  | 

وقتی کسی خودش نمیخواد، آیا میشه التماسش کرد؟!؟

وقتی کسی خودش نمیخواد، درسته اذیتش کنی؟!؟

وقتی کسی خودش نمیخواد، تا چه حد باید خودت رو اذیت کنی؟!؟

وقتی کسی خودش نمیخواد، ...

وقتی کسی خودش نمیخواد، میشه کاسهی داغتر از آش شد؟!؟

 

اگه اون کس رو خیلی دوست داشته باشی، چی؟!؟

اگه اون کس رو خیلی خیلی دوست داشته باشی، چی؟!؟

اگه اون کس رو خیلی خیلی خیلی دوست داشته باشی، چی؟!؟

اگه اون کس رو ...

 

راه حل چیه؟!؟

+ نوشته شده در  دوشنبه 17 دی1386ساعت 1:1  توسط سجاد نوروزیان  | 

دعا کردن، مطالبهی آنچه باید به لیاقت و کار و اندیشه به دست آید، به زور دعا، نیست!!

دعا کردن یعنی خواستن؛

و تکرار خواستها و نیازها، همچون شعار است،

همچون تلقین اصول اعتقادی است،

و همچون با تازیانهی نیایش زنده نگهداشتن درخواستها و ایدهآلهای مقدس انسانی است.

برای اینکه روح، در بندِ عینیتِ مادیِ پست و روزمرگی و ابتذال نماند.


نیایش تنها خواستن مایحتاج زندگیای که هست، نمی باشد؛ بلکه نیایش متعالی، خواستن نیازهایی بالاتر از "زندگی هست" است.

 

و در یک کلمه اگر هیچ زبانی از ارزش نیایش سخن نمیگفت، جز کلماتی که صحیفه را ساختهاند،

و آثار آن را در هیچ جا نمیتوانستیم یافت، جز در روحی که کلمات صحیفه را ساخته است،

کافی بود که هر انسانِ آگاهی، نیایش را یکی از نیرومندترین عوامل تلطیف و تکامل روح و عاطفهی نوع انسان در تاریخ بشناسد؛

و آن را در تربیتِ معنویِ جامعهی بشری دستی اعجازگر ببیند؛

و درسی که یک روح وحشی و سخت، همان اندازه بدان نیازمند است که روح اهلی و نرم:

روحی که هم معنی دوست داشتن را میفهمد،

هم زیبایی اشک را،

هم میجنگد،

و هم میداند که سر بر زانوی مهربان او نهادن؛

و در زیر دستهای نوازشگرش – که دو مسیح خاموشند – به لذت تسلیم، رام بودن،
از شکوه آدمی نمیکاهد.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 دی1386ساعت 23:36  توسط سجاد نوروزیان  |