تبليغاتX
مسافر راه‌های نرفته و نکوفته
و تنها خداست که در این بی‌راه، همراه است و امیدوارم جز او کسی هم نباشد!

ما منتظریم ماه محرم گردد
هنگامه‌ی امتحان فراهم گردد
ما دانیم و تیغ و حلقوم شما
یک مو ز سر علی اگر کم گردد

 

جمعه - دانشگاه تهران 
اعلام حمایت از مواضع رهبری

+ نوشته شده در  چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 21:4  توسط سجاد نوروزیان  | 

گلچین فیلم مناظره‌ی دکتر احمدی‌نژاد و مهندس موسوی

هر دو لینک یک فایل است وصرفاً برای دانلود راحت و سریع در دوپایگاه قرار داده شده است. 

لینک1

لینک2

+ نوشته شده در  جمعه 15 خرداد1388ساعت 16:52  توسط سجاد نوروزیان  | 

همایش وبلاگ‌نویسان حامی احمدی‌نژاد - ۱۰/۳/۱۳۸۸

دانلود فایل سخنرانی دکتر حسن عباسی

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 خرداد1388ساعت 9:5  توسط سجاد نوروزیان  | 

بازخوانی پرونده‌ی یک حکومت چهار سال و نه ماه و پنج روزه از دل تاریخ، در آستانه‌ی انتخابات ریاست جمهوری (لطفاً کسانی بخوانند که آزاداندیش هستند و می‌توانند قرائت به روز از اسلام داشته باشند.)

خلیفه‌ی سوم به قتل رسید. مردم خسته از "ظلم حکومتی" به "عدالت علی" ابراز علاقه کردند! علی خلیفه‌ی مسلمین شد! خلافتی که در منطق علی با عطسه‌ی بز قیاس گردید!

امثال طلحه و زبیر که در ابتدای راه همراه پیامبر بودند و در به ثمر نشستن انقلاب اعتقادی- اخلاقی پیامبر تلاش زیادی کرده‌ بودند، با القاب دهن‌پرکنی که یدک می‌کشیدند (سیف‌الاسلام زبیر و طلحه‌الخیر)، به باج‌خواهی حکومت عدالت آمدند! یکی بصره را می‌خواست و دیگری شهر دیگر!

عادت چندین ساله بود! هر کس به حکومت می‌رسید باید حق و حقوق آنان را می‌پرداخت! افتخار به چند ضربه‌ی شمشیر در ابتدای راه، موضوعی بود که هنوز بابت آن از حکومت باج می‌گرفتند!

فاصله‌ی طبقاتی زیاد شده بود! عده‌ی قلیلی ثروت جامعه را در اختیار داشتند! و جالب است که این عده با هم فامیل بودند!!!

اولین مبارزه‌ی علی با باج‌خواهان حکومت که انتظار پست و مقام داشتند رخ داد! همان‌ها که در هر جمله بارها و بارها دم از پیامبر و اسلام و قرآن می‌زدند، اما رفتارشان، گفتارشان را تأیید نمی‌کرد.

مبارزه‌ی دیگر با کاخ‌نشینان سبز بود! کاخ سبز معاویه! جناح اسلام اشرافی، همان ابتدا بدون ورود به عرصه‌ی رقابت باخت را پذیرفت و دو شکست سنگین از مالک‌اشتر خورد! مالک‌اشتر جنگ تمام عیار معاویه با علی را پیش‌بینی کرد!

معاویه که نگران از دست دادن حکومت شام بود، در نامه‌ای خطاب به علی نگرانی خود را از خطراتی که جامعه‌ی اسلامی را تهدید می‌کند، ابراز کرد و مدعی شد که علی در جنگ جمل (مبارزه با باج‌خواهان حکومت) به یاوران دیرین پیامبر توهین کرده و به اسلام هتک حرمت شده است!

رسانه‌ی سرمایه‌داری در اختیار معاویه بود! او با تطمیع منبرنشین‌ها، ناسزاگویی علیه علی را در ساختار تبلیغاتی، نهادینه کرد! در ناسزا گویی به علی "بی‌بند و باری" ترویج یافت! کار را به جایی رساند که حتی کسی جرأت حمایت لفظی از حکومت علی را نداشت! (حتی گروهی پس از شنیدن خبر شهادت علی در مسجد، گفتند مگر علی نماز هم می‌خوانده؟!)

از زاویه‌ی دیگر خرمقدس‌هایی مدعی حکومت علی شدند که پیشانی‌هایشان از شدت سجده بر درگاه خداوندی، پینه بسته بود! مبارزه‌ی سوم علی با خرمقدس‌ها بود! همان‌ها که خودشان مرتکب اشتباه حکمیت شده بودند و خواهان توبه‌ی علی به زور شمشیر بودند!

وجه تشابه این سه گروه که هر کدام به نحوی از سوی معاویه پشتیبانی می‌شدند، فقط یک چیز بود! عدالت علی، دوران خوش آنان را پایان داده بود! آنانی که هر کدام به نحوی از حکومت اسلامی بهره‌مند بودند، با آمدن علی راه‌های استفاده از بیت‌المال را مسدود شده می‌دیدند و به ناچار به بهانه‌های مختلف به مبارزه با علی پرداختند!

و هدف آن‌ها از مبارزه و دشمنی با علی، فقط یک چیز بود: حکومت اسلامی در اختیار هر کس باشد، فقط در دستان علی نباشد!

دکتر شریعتی در یکی از آثارش اشاره به موضوع جالبی دارد! مضمون سخنش در کتاب "چه باید کرد؟" این است:

"اگر شیعه امروز ببیند در جامعه از کسانی که علی در آن روزگار ضربه می‌خورد، می‌جنگید و مقابله می‌کرد ، سر سازش دارد باید در شیعه بودنش شک کند!"

عدالت راه سختی است! اما در این راه سختی که انتخاب کردی، بر عهدی که با مردم بستی وفادار باش! همانگونه که به لطف خداوند تا امروز ثابت قدم بوده‌ای!

بگذار باج‌خواهان حکومت، کاخ‌سبز نشینان و خرمقدس‌ها به فحاشی‌ها، هذیان‌گویی‌ها و بی‌حرمتی‌ها ادامه دهند! زمان می‌گذرد، می‌دانیم که لکه‌ی ننگ از دامان کسانی که این ادعاها را باور کردند، هرگز پاک نخواهد شد!! چه از روی خباثت چه از روی جهالت!

همین است که صدای آزاد اندیشان ایران در گوش تاریخ اینگونه پیچید: ما اهل کوفه نیستیم، علی تنها بماند!

و خداوند بزرگ وعده داده: ان تنصرالله ینصرکم و یثبت اقدامکم!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 خرداد1388ساعت 0:11  توسط سجاد نوروزیان  | 

 

باید گذاشت و گذشت!
همین!

 

+ نوشته شده در  شنبه 24 اسفند1387ساعت 8:40  توسط سجاد نوروزیان  | 

نوشتم، اما خوشم نیومد، پس پاکش کردم!
دوباره نوشتم، باز هم خوشم نیومد، دوباره پاکش کردم!

جشن مردم در سی سالگی انقلاب اسلامی، تموم شد!

رسانه‌های مخالف با کمرنگ جلوه دادن و بی‌اهمیت نشون دادن جشن مردم، به سادگی از کنارش عبور می‌کردند!
رسانه‌های جمهوری اسلامی این حضور رو به رخ جهانیان می‌کشیدند!

یکی که تا ساعاتی از نیمه شب قبل از جشن، مشغول آماده کردن پرچم‌ها و پلاکاردهاش بود، برق خوشحالی در چشماش دیده می‌شد!

یکی راجع به ازدحام جمعیت صحبت می‌کرد!

یکی پای اینترنت، این روز رو مثل همه‌ی روزهای دیگه سپری کرده بود!

یکی از این تعطیلی استفاده کرده بود و  به مسافرت رفته بود!

یکی بر این تصور بود که در این گونه جشن‌ها خانم‌ها و آقایون رو جدا می‌کنند، برای همین در این سی سال یکبار هم حاضر نشده بود باهم بودن رو از نزدیک ببینه! (آخه تصورش از جشن و شادی محدود می‌شد به یه سری مهمونی با شرایط خودش!!!)

یکی در پایان مراسم درحالیکه عکس دکتر احمدی‌نژاد دستش بود، دنبال ماشین سید محمد خاتمی می‌دویید و می‌گفت: "آقای خاتمی، چندتا سوال دارم، بیا گفتگو کنیم!" (البته چون مشغله‌ی آقای خاتمی برای انتخابات آینده خیلی زیاد بود، به راننده‌اش گفت که تندتر بره تا به کارهاش برسه!!!)

یکی تو خونه‌اش بود و داشت از ماهواره یه فیلم نگاه می‌کرد!

یکی دنبال خبرنگارهای خارجی می‌گشت تا به زبان مختلف باهاشون مصاحبه کنه!

یکی بی‌خیال از همه چی، تو حیاطشون داشت ماشین می‌شست!

یکی خلبان بالگرد بود و به پای مردمی که این جشن رو راه‌انداخته بودند، گل می‌ریخت!

یکی برای اینکه یه درآمدی داشته باشه، آش رشته می‌فروخت، کاسه‌ای 500 تومن!

یکی وقتی داشت تو ویلاشون بساط کباب رو برای نهار آماده می‌کرد، نگران قیمت پیاز و گوجه‌فرنگی بود!

یکی داشت مشخصات ماهواره‌ی امید رو برای بقیه توضیح می‌داد!

یکی با جثه‌ی 70کیلویی، نشسته بود رو دوش اون یکی تا پرچم و شعارش بهتر دیده بشه!

یکی با دوربین موبایلش از هر سوژه‌ای عکس می‌گرفت!

یکی در وزارت خارجه‌ی امریکا لحظه به لحظه وضعیت این جشن رو رصد می‌کرد!

یکی از بالای برج آزادی، گزارش مخابره می‌کرد!

یکی در اروپا نگران وضعیت حقوق بشر در ایران بود!

یکی جشن گرفته بود!
یکی خوشحال بود!
یکی عصبانی بود!
یکی نگران بود!
یکی بیدار بود!
یکی خواب بود!
یکی راضی بود!
یکی بی‌تفاوت بود!
یکی مضطرب بود!
یکی آزاد بود!
یکی شاداب بود!
یکی خشمگین بود!
یکی از خواب پریده بود!
یکی امیدوار بود!
یکی منتظر بود!
یکی بیدار شده بود!
یکی خودش رو به خواب زده بود!
یکی ...

و من، با وجود کوله‌باری از روزمرگی‌های گیاهی، زرنگی‌های خرگوشی، رنگ عوض‌کردن‌های بوقلمونی، زیرکی‌های روباهی، کفتارصفتی‌های شغالی، تنبلی‌های کدویی، نق‌نق‌های مگسی، غرغرهای خفاشی، خوشی‌های خروسی، موس‌موس‌های سگی، آرامش‌های انگلی،  جدل‌های بی‌نتیجه، نگرانی‌های مبتذل و افکار پست و حقیر، "امیدوار" شدم!

امیدوار به رهایی، آزادی، پرواز، حرکت، صعود، پیشرفت، صلابت، اقتدار، امنیت، آزادگی و ...

 

جشن تولد سی سالگی انقلاب تموم شد.
اما خیلی چیزها کم کم داره شروع می‌شه!

 فکر می‌کنید چرا نماز با سلام تموم می‌شه؟!

+ نوشته شده در  سه شنبه 22 بهمن1387ساعت 22:2  توسط سجاد نوروزیان  | 

دو نفر با استفاده از امکانات مساوی یک کارگاه اقدام به ساختن هواپیما می‌کنند. یک نفر با آگاهی از قوانین جاری بر طبیعت این کار رو می‌کنه و اون یکی با آگاهی ناکافی این کار رو انجام می‌ده! هیچ اجباری هم برای انتخاب هواپیما وجود نداره! هر کس آزادانه و البته با مسؤولیت خودش هر کدوم رو که دوست داره انتخاب می‌کنه. اینکه کدوم هواپیما با آگاهی بر قوانین جاری طبیعت ساخته شده، وظیفه‌ی من و شماست که پیدا کنیم.

چون با اختیار انتخاب کردیم، مسلما باید پاسخگوی عواقب انتخاب خودمون هم باشیم! یک سفر آرام، مطمئن، جذاب، خیال‌انگیز و مطمئن برای رسیدن به مقصد یا یک مسافرت همراه با اضطراب، ترس، دلهره، نگرانی و احتمال سقوط و نابودی؟!

پرواز رو در نظر بگیرید! این آروزی بشر روزی محقق شد که انسان با آگاهی بر یک سلسله قوانین طبیعت تونست راه پرواز رو پیدا کنه! تا امروز هر چی آگاهی ما آدم‌ها از قوانین جاری بر طبیعت در این زمینه بیشتر می‌شه، تسلط ما به پرواز هم افزایش پیدا می‌کنه!

قانون‌های زیادی هست که در طبیعت وجود داره! شناخت این قوانین باعث می‌شه که ما بتونیم بیشتر بر طبیعت مسلط بشیم!

این رو به همه‌ی علوم مبتنی بر طبیعت تعمیم بدیم! از پزشکی گرفته تا کشاورزی و صنعت! هر جایی که ما به قوانین طبیعت آگاه شدیم، تونستیم برای خودمون راه پیشرفت رو پیدا کنیم.

این قوانین به عنوان قوانین علمی، همواره ثابت بوده و همیشه قابل آزمایش هستند! (یکی از شروط فرضیه‌های علمی).

از طرف دیگه این قوانین فراگیر هستند! یعنی برای قانون جاذبه تفاوتی نداره که یک سیب داره از درخت می‌افته و دست‌های کوچولویی منتظرشه یا اینکه یه هواپیما به علت نقص فنی داره سقوط می‌کنه و چندین انسان بی‌گناه دارن کشته می‌شن!

نتیجه‌ی اول: بر طبیعت قوانینی حاکمه! این قوانین بدون توجه به آگاهی یا ناآگاهی موجودات به اون قانون، به موجودات اعمال می‌شن و اصلا هم به نتیجه‌ی اعمال قانون کاری ندارند! (سیب یا هواپیما)

همینجا این موضوع رو فعلاً نگه دارید!

حالا از یه زاویه‌ی دیگه به آفرینش نگاه کنیم! ما می‌دونیم و می‌بینیم که عکس‌العمل موجودات به "مهربانی" و "نامهربانی" متفاوته! یعنی همواره عکس‌العملی که یک موجود مهربون دریافت می‌کنه با عکس‌العمل دریافتی موجود نامهربون، (در شرایط مساوی) فرق می‌کنه!!

به نظر می‌رسه اون جهان غیرمادی آفرینش هم که در بطن این جهان مادی وجود داره، یه قوانینی داره! قوانینی شبیه اون چیزی که در طبیعت مادی وجود داره! ثابت و فراگیر!

مثلاً موجودات به مهربانی، فداکاری، زیبایی، عشق، شادمانی و ... عکس‌العمل متفاوتی نشون می‌دن تا نامهربونی، خودخواهی، زشتی، تنفر، غمگینی و ...

با خودمون که فکر کنیم، می‌تونیم یه لیستی از این قوانین نانوشته و ثبت نشده، پیدا کنیم!

مثلا یه قانون دیگه اینه که شما به هر چی فکر کنید، همون اتفاق برای شما می‌افته! برای همینه که تازگی‌ها حر ف از مثبت اندیشی خیلی زیاد شده!

باز تأکید می‌کنم که اجرای این قوانین ربطی به آگاهی یا ناآگاهی ما نداره، مثل قانون جاذبه‌ی زمین!!

نتیجه‌ی دوم: بر جهان غیرمادی طبیعت هم، قوانینی حاکمه! این قوانین هم مثل قوانین مادی بدون توجه به آگاهی یا ناآگاهی موجودات به اون قانون، به موجودات اعمال می‌شن و اصلا هم به نتیجه‌ی اعمال قانون کاری ندارند!

موضوع دیگه اینه که ماها می‌دونیم این جهان با این همه تشکیلات، حتما یه خدای باشعور و فهمیده داره! (معتقدم خدا نیازی به اثبات نداره، اونی که می‌گه خدا وجود نداره باید حرفش رو ثابت کنه!!)

معتقدم خدای باشعوری که این آفرینش رو رقم زده باید همونطور که راه کشف قوانین مادی طبیعت رو به انسان یاد داده و به آدم‌ها آموخته که چگونه با عقل و حواس‌شون بر قوانین طبیعت آگاه بشن و راه پیشرفت رو پیدا کنند، باید به یه شیوه‌ای راه آگاهی بر قوانین غیرمادی طبیعت رو هم، به آدم‌ها نشون داده باشه!

به جزئیاتش که فکر می‌کنم، می‌بینم خدا، خودش قوانین جاری بر جهان غیرمادی رو به راحتی مطرح کرده و فقط مونده که ما آدم‌ها (اگه خواستیم) باآگاهی از اون قانون راه پیشرفت و زندگی بهتر رو پیدا کنیم!

سود و زیان آگاهی یا ناآگاهی از این قوانین فقط به خودمون برمی‌گرده و برای هیچ کدومش هم اصراری نیست! انسان آزاد آفریده شد تا خودش راهش رو پیدا کنه!

هواپیما که یادتون هست! شما کدوم رو انتخاب می‌کنید؟! اونی که با آگاهی از قوانین طبیعت ساخته شده یا اون یکی؟!

این فقط یه پیشنهاد دوستانه است! قبل از اینکه سوار هواپیمای کسی بشیم و خودمون رو چشم بسته بدیم دست هواپیمایی که اون برامون درست کرده، بهتره درست انتخاب کنیم!! چون برای نیروی جاذبه فرقی نمی‌کنه که سازنده‌ی این هواپیما با آگاهی از قوانین جاری طبیعت هواپیما رو ساخته یا با ناآگاهی!! قانون جاذبه کار خودش رو می‌کنه!

ما باید حواسمون جمع باشه!

حالا چند تا از قوانین ثابت و فراگیر رو که خدا خودش گفته، براتون می‌نویسم! اگه دوست داشتین، بخونید و بهش فکر کنید، اگر هم نه، که هیچی!

- برای خواستن اول باید رفت! در موندن چیزی به کسی نمی‌دن!

- قبل از رفتن باید شناخت! اگه نشناسیم، احتمال اشتباه زیاد می‌شه!

- برای رفتن وجود یه راهنمای کار بلد ضروریه!

- موندن، باعث پوسیدنه! حتی اگر به پاکی آب هم باشیم، بمونیم می‌شیم آبِ مرده، مرداب!!

- برای کاری که می‌کنید، دل بذارید!

- به همه‌ی موجودات عشق بورزید و از همه بیشتر هوای پدر و مادر رو داشته باشید!

- از دروغ گفتن دوری کنید!

- برای آرامش خودتون با خدا حرف بزنید!

- اگه در زندگی‌تون در مسیر آفرینش قدم بردارید، خدا با همه‌ی امکانات شما رو پشتیبانی می‌کنه!

- هر موقع خسته شدید، صبر کنید! از نماز هم می‌تونید کمک بگیرید!

و ...

 

پیشنهاد می‌کنم تو زندگی‌تون به آدم‌هایی اعتماد کنید که به این قوانین آگاهی دارند وگرنه سقوط قطعیه!! یادتون باشه که قانون جاذبه برای هیچ کس تفاوتی قائل نمی‌شه!

 

خودتون می‌دونید!

نظر شما چیه؟

قانون‌های دیگه‌ای هم می‌شناسید؟!

اگه دوست داشتید، بنویسید!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 22 آبان1387ساعت 7:27  توسط سجاد نوروزیان  | 

به خاطر اخلاق‌های بد و رفتارهای زشتم از تو عذر خواهی می‌کنم!

وقتی خیلی حرصم می‌گیره!

وقتی خشم باعث تندی اخلاقم می‌شه!

وقتی حسادت بر من چیره می‌شه!

وقتی به اون چیزی که دارم قانع نیستم!

وقتی در لذت بردن زیاده‌روی می‌کنم!

وقتی به کارهای اشتباهام اصرار دارم!

وقتی شیطون وارد روحم می‌شه!

وقتی از راه درست و سالم سرپیچی می‌کنم!

وقتی خودم رو به خواب غفلت می‌زنم!

وقتی به جای حقیقت، باطل رو انتخاب می‌کنم!

وقتی اشتباه خودم رو کوچیک می‌بینم و اشتباه دیگران رو بزرگ!

یا وقتی کارهای خوب دیگران رو کم می‌بینم و کارهای خوب خودم رو زیاد!

 

من رو ببخش!

اگه آدمی بخاطر پول و ثروتش خودش رو میگیره!

یا وقتی یه نفر رو بخاطر بی‌پولی و فقیر بودن درست و حسابی تحویلش نمی‌گیرم!

وقتی با دوست‌ها و همکارهام بدرفتاری می‌کنم!

یا وقتی در حق اون کسی که به من خوبی کرده، بدی می‌کنم!

 

من رو ببخش!

وقتی جایی حرف زور می‌شنوم و ازش حمایت می‌کنم!

یا چیزی رو می‌خوام که حق من نیست!

یا وقتی چیزی رو می‌گم که نمی‌دونم!

 

من رو ببخش!

وقتی در ذهنم، فکر فریب دادن کسی وجود داره!

یا وقتی خیلی از رفتارهای خودم خوشم میاد!

یا وقتی آرزوهای دست‌نیافتنی دارم!

 

به تو پناه می‌برم!

وقتی کارهای بدم رو ناچیز می‌بینم!

وقتی رفتارهای زشت بر من مسلط می‌شه!

یا وقتی روزگار با من قهر می‌کنه!

وقتی اسراف کردن باعث می‌شه که نعمت‌های تو کم بشه!

 

به تو پناه می‌برم!

وقتی دشمن من رو دست‌کم می‌گیره!

یا وقتی به کسی مثل خودم نیاز پیدا می‌کنم!

یا وقتی زندگی برام سخت می‌شه!

یا وقتی هنگام مردن رسیده و من برای اون دنیا کاری نکردم!

 

به تو پناه می‌برم!

از ناگواری‌های بزرگ، بدبختی‌های ناجور و بدتر از همه ناامیدی!

 

خدایا!

من و همه‌ی آدم‌های روی زمین رو از رفتارهای بدی که گفتم، نجات بده!

 


ترجمه‌ای متفاوت از دعای هشتم صحیفه‌ی سجادیه!

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 آبان1387ساعت 21:40  توسط سجاد نوروزیان  | 

عزیز دل!

 

درسته که به زندگی خوب و خوشبختی تو همیشه فکر می‌کنم، اما نمی‌تونم این موضوع رو با اصرار از تو بخوام!

تو حتی اگه یه کوچولو ته دلت به این کار رضایت نداشته باشی، نباید پا پیش بذاری! باید بدونی که قدم گذاشتن در این مسیر فقط باید به خواست و انتخاب خودت باشه! حتی علاقه‌ی دو طرفه‌ی ما هم نباید بر انتخاب آزاد تو تأثیر بذاره! تو باید آزادانه انتخاب کنی!

 

قدم گذاشتن در این مسیر شرایط خودش رو داره! سختی‌ها و شیرینی‌های خودش! لذت‌های وصف‌ناشدنی و نگرانی‌های توصیف‌ناپذیر!

 

دوست ندارم برای انتخاب در این راه، فریبت بدم و بهت کَلک بزنم! نمی‌خوام بخاطر این عشق و علاقه تو رودربایستی بمونی!

 

بهترین من!

 

باید آزاد باشی و آزادانه انتخاب کنی!

اگه ته دلت شک و تردید داری، برو اول با دلت کنار بیا! اما اگر دلت برای این انتخاب، کاملا با تو همراه شده، آغوش من، بی‌صبرانه منتظر حضورته!

 

دوست دارم خودت انتخاب کنی!

آزاد و رها از هر قید و بند!

بدون توجه به اینکه خوشبختی تو همیشه آرزوی من بوده و خواهد بود!

 

دوستت دارم!

 


برداشتی آزاد از کلام پرودگار مهربان

 

+ نوشته شده در  شنبه 4 آبان1387ساعت 20:7  توسط سجاد نوروزیان  | 

در دین خدا هیچ اجباری نیست! 

چرا که راه از بیراهه آشکار شده است! 

پس هر کس می‌تواند هر چه می‌خواهد انتخاب کند! 

کسی که به خدا ایمان بیاورد، حتماً به محکم‌ترین دستاویز نجات، که هرگز پاره نخواهد شد، دست آویخته است!

+ نوشته شده در  دوشنبه 4 شهریور1387ساعت 21:5  توسط سجاد نوروزیان  | 

من مسلمانم!

قبله‌ام یک گل سرخ،

جانمازم چشمه، مهرم نور!

دشت سجاده‌ی من!

من وضو با تپش پنجره‌ها می‌گیرم!

در نمازم جریان دارد ماه، جریان دارد طیف!

سنگ از پشت نمازم پیداست،

همه ذرات نمازم متبلور شده است!

من نمازم را وقتی می‌خوانم،

که اذانش را باد گفته باشد سر گلدسته‌ی سرو!

من نمازم را پی “تکبیره‌الاحرام” علف می‌خوانم!

پی “قدقامت” موج!

کعبه‌ام بر لب آب!

کعبه‌ام زیر اقاقی‌هاست.

کعبه‌ام مثل نسیم، می‌رود باغ به باغ، می‌رود شهر به شهر!

“حجرالاسود” من روشنی باغچه است!

 

با عرض ارادت خدمت جناب سهراب!

۱-     مسلمون بودنت رو بهت تبریک می‌گم! البته یه سوال دارم؟ تو خودت مسلمونی رو انتخاب کردی یا اینکه چون پدر و مادرت مسلمون بودند، تو هم ادعای مسلمونی داری؟!
البته با توجه به اینکه چگونه مسلمون بودنت رو شرح دادی، می‌شه حدس زد که یه جورایی به این موضوع فکر کردی!

۲-     خیلی جالب گفتی که “گل سرخ” قبله‌ات شده! از این عبارت می‌شه برداشت کرد که جهتت به سمت زیبایی است! یعنی حرکت به سمت خدا رو زیبا می‌بینی! چه خوب! تلاش می‌کنم که مثل تو ببینم!

۳-     اینکه همه‌ی طبیعت رو در نماز خوندنت با خودت همراه کردی، واقعا بی‌نظیره! خیلی احساس هیجان داره! آخه آدم‌ها دوست دارند با طبیعت ارتباط برقرار کنند یعنی با پرنده‌ها حرف بزنند!

۴-     بعضی از قسمت‌های شعرت رو خوب نمی‌فهمم!       
با یکی از دوستام حرف می‌زدم، گفت سهراب باید راحت‌تر می‌گفت تا بشه فهمید! اون خودش رو با این جمله قانع کرده بود و دیگه سراغ تو نمی‌
اومد اما من با خودم گفتم بهتره بیشتر توجه کنم، اینجوری شاید چیز بیشتری دستگیرم بشه!
و همین هم شد!

۵-     حداقل همین رو یاد گرفتم که اگر چیزی رو نفهمیدم، الزاماً مشکل از گوینده‌اش نیست، ممکنه من خیلی دقت نکرده و اهمیت نداده باشم!    
البته به شرطی که با پیش‌داوری نسبت به شعرهای تو، اون‌ها رو نخونده باشم!

۶-     در هر صورت، دوستت دارم سهراب!!

+ نوشته شده در  یکشنبه 13 مرداد1387ساعت 21:5  توسط سجاد نوروزیان  | 

اینکه چرا این وقت شب شروع کردم به کلنجار رفتن با جمله‌های دکتر شریعتی، خیلی مهم نیست!

مهم اینه که از این جمله‌ها خیلی خوشم میاد!

همین!

 

۱- خدایا!

در روح من، اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز! آنچنان که نتوانم این سه موضوع جدا از هم را، باز شناسم!

 

خیلی باحاله!

اینکه ما آدمها برای توجیه رفتارهای زشت و کثیف یه مشت آدم دیگه، اختلاف سلیقه رو بهونه میکنیم!

اختلاف در فکر و سلیقه و آموزش یه چیز طبیعی برای رفتارهای انسان حساب میشه! اما آیا این میتونه توجیهی برای هر رفتار اشتباهی باشه؟!

 

۲- خدایا!

مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان!

اضطراب‌های بزرگ، غم‌های ارجمند و حیرت‌های عظیم را به روحم عطا کن!

لذت‌ها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز!

 

سر این موضوع نمیشه خیلی حرف زد!

چون آرامش و خوشبختی، آرزوی آدمهای زیادیه و یه عدهی خیلی کمی هستند که فراتر از خوشبختی و آرامش دنبال اهداف دیگهای در زندگیشون هستند!

شاید منظورت انسانهاست؟

 

۳- خدایا!

اندیشه و احساس مرا در سطحی پائین میاور که زرنگی‌های حقیر و پستی‌های نکبت‌بار و پلیدشبه آدم‌های اندک” را متوجه شوم!

 

به چیزی فکر کنید به نام انسان! همون چیزی که قرار بود کار خدا رو انجام بده!

این انسان از جنس آدمهاست!

حالا موجودی رو تصور کنید که فقط شبیه آدمه! حالا فکر کنید که این شبه آدم، حقیر هم باشه!

عجب شاهکاری میشه!

اختلاف اونی که میخواد انسان باشه با این شبه آدم اندک خیلی حیرتانگیزه!

 

۴- خدایا!

مرا از چهار زندان بزرگ انسان: طبیعت، تاریخ و جامعه و خویشتن رها کن!

تا آنچنان که تو ای آفریدگار من، مرا آفریده‌ای، خود آفریدگار خود باشم، و نه همچون حیوان خود را با محیط، که محیط را با خود تطبیق دهم!

 

آخرشه!

فرق انسان و حیوان!

حیوان خودش رو با محیط تطبیق میده و انسان محیط رو با خودش!

با این دستهبندی ماها کجا قرار میگیریم؟

ماهایی که بخاطر ناراحت نشدن یکی از همون “شبه آدمهای اندک”، حاضر میشیم در مقابل هر چیزی سکوت کنیم!

و حتی برای مقابله با گرما و سرمای طبیعت مثل آدمهای اولیه در چندین هزار سال پیش به برهنه شدن، پناه میبریم!!

و گاهی هم به صورت یک اصل خدشه ناپذیر و برای توجیه رفتارهای نکبتبار “شبه آدمهای اندک” متوسل میشیم به تفاوتهای انسانی!

انسان یا حیوان؟

 

 

۵- خدایا!

آتش مقدس “شک” را آنچنان در من بیفروز تا همه‌ی یقین‌هایی را که در من نقش کرده‌اند، بسوزاند!

آنگاه از پس توده‌ی این خاکستر، لبخند مهراوه بر لب‌های صبح یقینی شسته از هر غبار، طلوع کند!

 

خیلی جرأت داری آقای شریعتی!

میخوای به همه چیز شک کنی؟!

بیخیال بابا!

آخه این چه کاریه؟

یعنی کسی دور و برت نبوده که همینی که هستی رو تأیید کنه؟!

یعنی کسی نیست که همینجوری که هستی دوستت داشته باشه؟!

آهان!

فهمیدم! احتمالا تو برای دیگران زندگی نمیکنی! یعنی قربون صدقهی دیگران برات مهم نیست! رفتار انسانی برات مهمتره!

آفرین!

صد آفرین به این جرأت!

 

 

۶- خدایا!

مرا از زبونی تقلید نجات بخش!

تا قالب‌های ارثی را بشکنم!

تا در برابر “قالب‌ریزی” غرب و شرق بایستم!

تا دیگران حرف نزنند و من فقط دهنم را تکان دهم!

 

مگه چه اشکالی داره؟! حدود ۶میلیارد نفر ممکنه یه کاری بکنند، خوب تو هم بکن! اگه بد بود که اونا نمیکردند!

چی؟ صدات درست نمیاد!

آهان! داری میگی اگه همهی دنیا هم جمع بشه بگه دو بعلاوهی دو میشه پنج، تو میگی می‌‌شه چهار؟!

نمیدونم!

شاید اگه آدمهای زیادی بگن میشه پنج، خوب بشه پنج!

چی؟ نمیشه؟ امکان نداره؟

خیلی سخت میگیری بابا! همه که مثل تو فکر نمیکنند!

آهان! میگی اون چیزی که درسته، همیشه درسته! یعنی نمیشه یه نفر بخاطر اختلاف سلیقه دو بعلاوه دو رو بگه هفت!؟

 

۷- خدایا!

در تمامی عمرم، به ابتذال لحظه‌ای گرفتارم مکن که به موجوداتی برخورم که در تمامی عمر، لحظه‌ای در ترجیح عظمت، عصیان و رنج بر خوشبختی، آرامش و لذت اندکی تردید کرده‌اند!

 

باز گیر دادی به خوشبختی و آرامش و لذت؟!؟

ول کن بابا!

آدمها با همین خوشیها و خندیدنها زندگی میکنند!

اگه این رو ازشون بگیری، دیگه زندگی براشون نمیمونه!

دست بردار آقای شریعتی!

بذار آدمها حالشون رو بکنند!

البته شاید هم تو برای آدمها نگفته باشی! اونجوری زدی وسط خال!

+ نوشته شده در  دوشنبه 24 تیر1387ساعت 1:6  توسط سجاد نوروزیان  | 

 

خدای من! به همه‌ی فرشته‌های آسمون سلام برسون! همون فرشته‌هایی که وقت ستایش کردن تو خستگی و دلزدگی بهشون راه نداره. موقعی که باید از تو فرمانبری کنند بجای تلاش و کوشش، کوتاهی و سستی نمی‌کنند و در عشق‌بازی با تو، حتی لحظه‌ای کوتاه نمیان!

به اسرافیل سلام برسون! همون فرشته‌ای که با دمیدن در "صور" فرمان تو رو اجرا می‌کنه! همون دمیدنی که قراره آخر دنیا همه‌ی مرده‌ها رو بیدار می‌کنه!

به میکائیل هم سلام برسون! همون فرشته‌ای که جایگاه بالایی پیش تو داره و از اون فرشته‌های خیلی حرف گوش کنه!

به جبرئیل هم سلام برسون! همون فرشته‌ی مورد اعتمادی که پیام تو رو به پیامبران می‌رسونه! همونی که فرمانده‌ی اهالی آسمونه و از نزدیکان بارگاه خداوندی حساب می‌شه!

به فرشته‌های دیگه‌ای هم که کار مخصوص خودشون رو انجام می‌دن، سلام ما رو برسون!

سلامی هم نثار اون فرشته‌ای کن که جز خودت، کسی چیزی ازش نمی‌دونه! به همه‌ی فرشته‌های پایین‌تر هم سلام برسون!

فرشته‌هایی که از کار، خسته و درمونده نمی‌شند. خواهش‌های دلشون هم باعث نمی‌شه که از با تو بودن غفلت کنند! و چون فراموشت نمی‌کنند، پس از تو دور نمی‌شند.

فرشته‌های که حتی خجالت می‌کشند که به تو نگاه کنند. برای همین سرشون رو انداختن پایین و نعمت‌های تو رو با خودشون مرور می‌کنند و از این بابت خیلی خوشحالند!

وقتی آتش عذاب تو رو می‌بینند، با خودشون زمزمه می‌کنند: اون جوری که شایسته است، تو رو ستایش نکردیم!

خدای من! همین الان سلام ما رو به فرشته‌هات برسون!  همینطور به فرشته‌های مهربونی که از نزدیکان بارگاه تو هستند! اون‌هایی که به پیامبران از غیب خبر می‌دن!

به اون فرشته‌ی ویژه‌ای که مخصوص خودت ساختی هم سلام برسون! همون فرشته‌هایی که نیاز به آب و غذا ندارند و در طبقه‌های مختلف آسمون زندگی می‌کنند!

به اون فرشته‌هایی که روز آخر دنیا به فرمان تو بر کناره‌های آسمون مراسم تشریفات رو انجام می‌دن هم، سلام برسون!

و اون فرشته‌ای که بر ابر و بارون نظارت می‌کنه!

و اون فرشته‌ای که چون ابرها رو به حرکت در می‌آره، صدای رعد بگوش می‌رسه و جرقه‌های شلاقش از لای ابرها دیده می‌شه!

به اون فرشته‌ای که دونه‌های برف رو همراهی می‌کنه هم سلام برسون! یا اونی که با دونه‌های بارون به زمین میاد! یا اونی که باد رو همراهی می‌کنه! یا اونی که مواظب کوه‌هاست!

به اون فرشته‌هایی که مقدار بارون رو بهشون یاد دادی هم سلام برسون!

یا اون فرشته‌هایی که همراه بلایی ناخوشایند یا نعمتی گوارا برای مردم روی زمین می‌فرستی!

و اون فرشته‌هایی که کارهای روزانه‌ی ما رو می‌نویسند! به عزرائیل، فرشته‌ی مرگ، و همراهانش هم سلام برسون! همون‌هایی که با مرده‌ها سر و کار دارند! همینطور فرشته‌های نگهبان جهنم یا خدمتکاران بهشت!

همینطور درود فرست بر فرشته‌هایی که "از فرمان خدا سرپیچی نمی‌کنند و به آنچه فرمان داده می‌شود، عمل می‌کنند۱"

و اون‌هایی که به اهل بهشت می‌گن: "سلام بر شما که شکیبایی ورزیدید، دنیا چه پایان خوشی دارد۲"

و درود فرست بر فرشته‌های عذاب که وقتی دستور می‌دی "بگیرید آن گنهکار را و به زنجیش کشید و در دوزخ افکنید۳"بدون چون و چرا، دستورت رو اجرا می‌کنند!

به فرشته‌هایی که اسمشون رو نیاوردیم، جایگاهشون رو نشناختیم و نمی‌دونیم برای چه کاری اون‌ها رو آفریدی هم سلام برسون!

و به فرشتگان ساکن آسمون و زمین و آب، اون‌هایی که نگهبان و همراه آفریده‌های تو هستند!

خدای من! بر فرشته‌هایی که در روز آخر همراه انسان‌ها هستند هم سلام برسون!

به همه‌ی فرشته‌ها درود بفرست! از اون درودهایی که پاک بودن و بزرگی‌شون رو بیشتر کنه!

خدای من! حالا که درود و سلام ما رو به فرشته‌ها و پیامبرات رسوندی، چون حرف‌های خوب و قشنگ راجع به اون‌ها با تو گفتیم، بر ما هم درود بفرست و مهربونی‌ات رو شامل حال ما کن!

 


 [1] سوره‌ی تحریم (66) : 6

[2]  سوره‌ی رعد (13) : 24

[3]  سوره‌ی حاقه(69) : 30 و 31

 

این مطلب ترجمه‌ای آزاد از دعای سوم صحیفه‌ی سجادیه است.

+ نوشته شده در  دوشنبه 23 اردیبهشت1387ساعت 17:4  توسط سجاد نوروزیان  | 

تا حالا به آیینه فکر کردید؟!

خاصیت آیینه چیه؟! هر چیزی رو همون طوری که هست، نشون می‌‌ده! یعنی وقتی بهش نور میتابه، همونجوری نور رو بازتاب میده!

تصور کنید اگر گرد و غبار روی آیینهای بشینه، بازتاب نور کمتر میشه و اگر غبار مدت زیادی روی آیینه باشه، کار به جایی میرسه که اصلا نوری رو بازتاب نمیده!

ما آدمها هم یه جورایی شبیه آیینه هستیم!

تا وقتی فضای قلبمون تاریک و غبارآلود نشده، حقیقت به راحتی به وجودمون اثر میکنه و حتی بازتاب هم میکنه!

وای به اون روزی که مقدار گرد و غبار در فضای قلبمون به جایی برسه که هیچ نوری رو در وجودمون نتونیم ببینیم!

و گاهی حاضر میشیم دل رو بشکنیم، خردش کنیم، اما یه دست روش نمیکشیم تا نکنه نوری بهش برسه!

شاید این نور که روح ما رو جلا میده و پروازمون میده، یه مشت موش کور یا چند تا شبپرهی خورشید گریز رو اذیت کنه!

عجیب موجوداتی هستیم ما آدمها!

+ نوشته شده در  یکشنبه 15 اردیبهشت1387ساعت 14:3  توسط سجاد نوروزیان  | 

چندین سال پیش، در سالهای خیلی دور، زمانی که آفتاب به فرمان پروردگار، همچون همیشه پرتوی پرمهرش را به همهی موجودات نیازمند هدیه میکرد و زمین با روشنایی صبحگاهان روزی نو، آغاز کرده بود، دلهرهای شگرف همهی عالم را فراگرفته بود.

خورشید که از وسط آسمان آبی و پاک عبور کرد، حادثه تمام شده بود!

رویدادی که جهت حرکت تاریخ را تغییر داد، فقط در یک روز، آن هم از صبح تا ظهر اتفاق افتاد!

 

شگفتا!

در گوشهای از بیابان خشک، همین نزدیکیها، مردی به همراه خانواده و دوستانش حادثهای را رقم میزند و فریاد میکند: "ارزش هر کاری در هر جامعهای، به اندازهای است که دشمن از آن کار ضرر میبیند!"

 

فهمیدن یا نفهمیدن این واقعه، تأثیری در اصل حادثه ندارد! بلکه این ما هستیم که برای نجات، آسایش و خوشبختی خودمان با تلاش بیوقفه در شناخت راه مناسب، باید هزینه کنیم!! آنچنان که برای خورشید تفاوتی ندارد که امروز چند نفر صبحدم خواب بودهاند یا چند میلیون نفر!! کسی که آفتاب را از دست میدهد باید نگران باشد!

 

شگفتی این واقعه همواره در سایهی شخصیت واقعهسازان قرار گرفته است. چرا که این آدمها "انسانیت" را خجالت زده کردهاند! و به راستی "آزادگی" را حقیقت عینی بخشیدهاند!

 

پابهپای مرد شمارهی یک این میدان، زنی قرار دارد که اگر نگوییم شخصیت اول این حادثه است، قطعا کمتر از آن نیز نیست!

این را مقایسه کنید با نگاهی که زن را در جامعه "کالایی برای مصرف" تعریف میکند!

چه خندهآورند زنانی که مدعی "بودن" هستند و تعریف "زن" را در این مکتب نمیپسندند!!

 

مدیریت در هدایت اینچنین واقعهای شگفتی دوم است!

آنجا که رهبر، نه به قدرت و ثروت که به "شهادت" و "کشته شدن" در راه عشق، دعوت میکند!

و عجیب اینکه با تعدادی کمتر از یکصد نفر این حادثه را میسازد!

چه کسی و چگونه میتواند با صدهزار نفر، چنین رویدادی بسازد؟!

چه خندهآورند آنان که مدعی مدیریت هستند و نقش رهبری را در این حادثه نمیفهمند!

 

مهمترین زمان، امروز است و مهمترین کار، کاری که اکنون باید انجام داد!

مگر نه این است که رهبر این واقعه، کاری را که سفارش دین و مکتب بود، رها کرد تا خلق این رویداد جاودانه را رقم بزند؟!

چه خندهآورند "تازه به دوران رسیدگان"ی که مدعی روشهای نوین پیشرفت در زندگی روزمره هستند و یا نمیفهمند یا نمیخواهند بفهمند که "انتخاب درست" از اصول اولیهی این مکتب است!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 20 دی1386ساعت 9:51  توسط سجاد نوروزیان  | 

ایرانیان در نقشهای تخت جمشید این چنیناند:

 

هیچکس عصبانی نیست!

هیچکس سوار نیست!

هیچکس در حال کُرنش و تعظیم نیست!

در این هزار نقش،

هیچکس برهنه هم نیست!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 آذر1386ساعت 16:48  توسط سجاد نوروزیان  | 

"خوشبخت" (آنکه در این دنیا احساس خوشی دارد)، در واقع بدبختی است که آدم بودن خویش را پاک از یاد برده است!

و "بدبخت" (آنکه در این دنیا احساس خوش ندارد)، خوشبختی است که رنج "بودن" را همچنان احساس می کند. چرا که هنوز "آدم" است!
آری، هنوز آدم است! چراکه سرگذشت خویش را به یاد می آورد!!

+ نوشته شده در  شنبه 19 آبان1386ساعت 18:47  توسط سجاد نوروزیان  | 

در ابتدا، نگاهی میکنیم به موضوع نیایش از دو زاویهی مسیحیت و اسلام.

 

دعا و نیایش در مسیحیت آنچنان که "الکسیس کارل" میگوید، اساسش دو چیز است: فقر و عشق!

انسانی که نیایش میکند، در حالی که از یک سو عجز و ناتوانی خود را بیان میدارد، از سوی دیگر احساس دوست داشتن و علاقه به خوبیها و زیباییها را در خود زنده نگه میدارد!

از این منظر دعای مسیحیت، از زندگی و کشمکشهای روزمره خود را دور نگه داشته و دخالتی به آن ندارد.

 

اما در اسلام عناصر دیگری نیز به آن اضافه میشود!

مهمترین این عناصر، بیان دردها و خواستههای اجتماعی و فردی است. خواستههایی که غالبا روح نیایشگر به آن وابسته است.

ورود عنصر سیاست در دعای اسلامی، صرف نظر از آنکه افکار متعالی اجتماعی را همواره در بهترین شرایط به نیایشگر تلقین میکند، موجب میشود که این ایدههای مقدس به صورت ثابت و مشترکی در میان همهی افرادی که در این مسیر گام برمیدارند، انتشار یابد.

علاوه بر آن، هنگامی که افکار و ایدههای اجتماعی در پناه دعا قرار میگیرد از آسیبدیدگی بحرانهای سیاسی و اجتماعی روزگار مصون خواهند ماند.

 

از منظر دیگر، میتوان استنباط کرد که نباید انتظار داشت همهی دعاها مورد اجابت واقع شود! چرا که دعای اسلامی علاوه بر جنبهی نیایشی، جنبههای مهمتری نیز دارد که از آن جمله میتوان به تعیین خط مشی فکری و عملی اشاره نمود.

 

به عنوان مثال در دعاهای ماه رمضان میخوانیم:

"اللهم اغنی کل فقیر"         خدایا! همهی نیازمندان را بینیاز فرما!

"اللهم اشبع کل جائع"         خدایا! همهی گرسنگان را سیر فرما!

"اللهم اکس کل عریان"        خدایا! همهی برهنگان را بپوشان!

"اللهم اقض دین کل مدین"    خدایا! وام همهی بدهکاران را بپرداز!

"اللهم فرج عن کل مکروب"   خدایا! گرفتاری همهی گرفتاران را گشایش فرما

"اللهم رد کل غریب"            خدایا! همهی در راه ماندگان را برسان"

"اللهم فک کل اسیر"           خدایا! همهی اسیران را آزاد فرما"

"اللهم اصلح کل فاسد من امور المسلمین" خدایا! همهی عوامل فساد در مسلمانان را ریشهکن فرما"

"اللهم اشف کل مریض"       خدایا! همهی مریضان را شفا عنایت فرما!

 

واقعیت آن است که در مدیریت انسانی جامعهی بشری، هیچگاه امکان ندارد که درخواستهایی که در قالب دعای بالا مطرح شد، به صورت عملی اتفاق بیفتد!

امثال این دعا، تعیین خط مشی برای رفتار انسانهاست. تعیین آرمان و هدف زندگی مادی است. نقشهای است برای حرکت!

یعنی پس از مشخص شدن مقصد و مسیر، باید با تمام امکانات به سمت این مقصد حرکت کرد!

هدف به صورت مطلق تعریف میشود، اما رفتار یک امر نسبی است! هر چه رفتار به هدف نزدیکتر، بهتر! اما توقع رسیدن رفتار به هدف در مدیریت انسانی، امری غیر منطقی است!

آنچنان که در قرآن داریم:

"لا یکلف الله نفسا الا وسعها"

مسؤولیت خداوند، متناسب با ظرفیت هر انسان است.

 

نتیجه:

آرمان و هدف مطلق است و رفتار انسان امری نسبی است!

باید تلاش کرد "آنچه هست" را به "آنچه باید باشد"، نزدیک کرد!

و این یعنی مسوولیت اجتماعی!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 16 آبان1386ساعت 14:46  توسط سجاد نوروزیان  | 

آرام!

انسانهایی که علاقهی زیادی به مطالعهی تاریخ و نقل مطالب تاریخی دارند، از لحاظ شخصیتی انسانهایی آرام هستند و آرامش نسبتا بیشتری در گفتار و رفتار آنها قابل مشاهده است.

دلیل این موضوع آن است که این آدمها روایتگر مطالبی هستند که در گذشته اتفاق افتاده و چون احتمال هیچ تغییری در آن وجود ندارد، با خیال راحت و آرامش زیاد، صرفا به نقل قول حادثه میپردازند!

 

مدیر!

انسانهایی که بیشتر درگیر مسائل روزمره هستند، آدمهایی هستند با توان مدیریتی بالا! این آدمها به دلیل اینکه بیشتر به زمان حال توجه دارند، بیشترین قدرت ذهنی آنها صرف تجزیه و تحلیل مسائل جاری میشود و به همین خاطر، از توان مدیریتی بیشتری برخوردارند!

 

مسؤول!

معمولا انسانهای کمتری خود را درگیر مسائل آینده میکنند چراکه این موضوع عامل مهمی برای فرسایش روح و شخصیت انسان محسوب میشود.

هیجان، دلهره، اضطراب از ویژگیهای انسانهای آیندهگراست! البته این آدمها از قدرت روحی بیشتری برخوردارند و همواره بیشتر از دیگران مورد انتقاد قرار میگیرند!

انسانهایی که احساس میکنند موضوعی در آینده در حال رخ دادن است اما چون همهی اطرافیان متوجه این موضوع نمیشوند و امکان بیان دقیق آنچه در حال رخ دادن است، وجود ندارد، باعث فرسایش این آدمها میشود!

این آدمها همواره به نوعی درگیر مسائلی هستند که در آینده قرار است اتفاق بیفتد و به همین دلیل مسائل جاری را نیز با نگاه به آینده و نشانههایی که احساس میکنند، تجزیه و تحلیل میکنند!

این انسانها خود را در برابر اتفاقی که در حال وقوع است، مسؤول میدانند!

 

شما در کدام گروه هستید؟!

آرام، مدیر یا مسؤول ؟!؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 18 مهر1386ساعت 13:45  توسط سجاد نوروزیان  | 

علم چه می‌گوید؟
بر کسی پوشیده نیست که استفاده از رنگ‌های تیره بخصوص مشکی، باعث کسل شدن روحیه فرد و به تبع آن، روح جامعه می‌شود و استفاده از رنگ‌های روشن و بخصوص رنگ‌هایی که در طبیعت بیشتر به چشم می‌خورد باعث شادابی روح جامعه می‌شود.

مردم چه می‌کنند؟
پس چرا با این همه، باز هم در یادمان‌های بزرگی چون "شهادت" علی (ع) و حادثه "کربلا" می‌بینیم که مردم از لباس‌های مشکی استفاده می‌کنند!؟
چه چیز موجب می‌شود که مردم لباس مشکی را انتخاب می‌کنند؟

از منظر دیگر:
"عقل" حکم می‌کند که انسان عاقل از یک سوراخ دوبار گزیده نشود!

و تاریخ:
"غدیر خم"
حادثه‌ای بزرگ و تاریخ‌ساز که چون اقلیتی نخواستند و مردم سکوت کردند، تاریخ مسیرش عوض شد!
"شیعه" پس از غدیرخم آموخت که از کنار هیچ حادثه‌ای ساده عبور نکند!

لباس مشکی:
و این لباس مشکی که قرن‌هاست در جامعه‌ی شیعی، به مناسبت‌های گوناگون خودنمایی می‌کند، "نشان اعتراض" است!
آری "اعتراض"!
اعتراض به حقی که پایمال شده!
و دیگران در برابرش سکوت کردند!

و نتیجه:
لباس مشکی نشان اعتراض به ظلم است!
و کسی که لباس معترض به ظلم را بر تن دارد، هیچگاه زیر بار ظلم نخواهد رفت!!

آیا اینگونه نیست؟!
+ نوشته شده در  دوشنبه 9 مهر1386ساعت 20:44  توسط سجاد نوروزیان  | 

در ادامه موضوع کتاب‌های جیبی مطلب زیر را دوباره بخوانید.
اعتقاد به "بدون نقشه بودن"، از افکار چه کسانی است؟
اعتقاد به "عدم وجود راهنما"، جزء چه مکاتبی است؟
اعتقاد به "نبود نشانه برای به کجا رفتن"، شما رو یاد چه نوع افکاری می‌اندازه؟

آنچه به نظر می‌رسه اینه که نوعی عرفان و اخلاق در حال رشد خزنده در جامعه‌ی جهانی است! و این محدود به مرزهای جغرافیایی ایران نمی‌شود.
برجسته نمودن این شیوه‌ها برای رسیدن به موفقیت و پیروزی‌های فردی و اجتماعی، بدون توجه به مبانی و اصول ایدئولوژیک یک جامعه، می‌تواند نشانه‌ای باشد از یک استحاله‌ی فرهنگی!

سناریوی قدیمی جدایی سیاست از دین حتما به گوش شما خورده! گفتمانی که مدت‌هاست به عنوان یک اصل از اصول لیبرال دموکراسی غربی، همواره در مجامع مختلف خارجی و داخلی شنیده می‌شود!!

به نظر می‌رسد ، سناریوی جدیدی در حال اجراست:
ارائه‌ی نقشه برای رسیدن به موفقیت و پیروزی با این پیش‌فرض که هیچ نقشه‌ای برای موفقیت انسان وجود ندارد.
به عبارتی قطعه قطعه کردن دین! جدا کردن اخلاق و عرفان از دین.
و این یعنی خطری جدید در کنار همه‌ی "تهدیدات فکری" که ارزش‌های انسانی را هدف گرفته است!
رسیدن به "وضعیت مطلوب" بدون پذیرش مسؤولیت!
رسیدن به قله‌ی موفقیت بدون سخن گفتن از سختی‌های صعود!
حرکت در مسیر آسان و سراشیبی، با هدف رسیدن به قله!

سوال من این است:
چطور ممکن است به آسانی در سراشیبی حرکت کرد و به قله رسید؟!؟
+ نوشته شده در  جمعه 6 مهر1386ساعت 12:42  توسط سجاد نوروزیان  | 

"دیر یا زود در زندگی هر کسی، زمان فرا می‌رسد که شخص خود را در چهارراهی می‌یابد، در حالی که نه نقشه‌ای در دست دارد و نه تابلو راهنما و نه نشان خاصی در معرض دید اوست. نشانه‌ای که نشان دهد به کجا می‌رسد. در این مواقع است که احساس گمشدگی، عدم اطمینان، اضطراب و کنترل نداشتن به فرد دست می‌دهد."

آنچه خواندید، مقدمه‌ای بود از یک کتاب!

این کتاب از نوع کتاب‌هایی است که این روزها در کتابفروشی‌ها زیاد به چشم می‌خورد!
کتاب‌های اغلب کوچکی که بیشتر تلاش می‌کنند راه‌های رسیدن به انواع موفقیت رو در زندگی برای انسان تبیین کنند!

- پنج راز موفقیت بزرگ
- راز تندرستی و شاد زیستن
- رازهای کسب پول و ثروت
- آری یا نه
- هدیه
- صد و هفتاد و پنج گفتار برای زندگی بهتر
- کتاب جیبی کار تیمی
- کتاب جیبی سخنرانی
- کلیدهای طلایی کار تیمی
- کتاب جیبی مدیریت زمان
- 21 اصل مطلقا شکست‌ناپذیر مذاکره
- پیشنهادهای یک کتاب جیبی
- خودشکوفایی و موفقیت فردی
- انگیزه‌های یک دقیقه‌ای
- 150 نکته برای حفظ تندرستی
- 150 نکته برای آسودگی خاطر
- 148 نکته برای لذت و شادمانی
- 60 نکته برای زندگی بهتر
- 57 نکته برای توانمندی زنان
- و ...

لیست بالا تعدادی از کتاب‌هایی بود که شخصا از کتاب‌فروشی‌ها و نمایشگاه‌های کتاب خریدم. مشتاقانه شروع به مطالعه می‌کردم اما کمتر پیش می‌اومد که تا آخر با همون انگیزه‌ی اول ادامه بدم!

با احترام به ناشر و مترجمان این کتاب‌ها، باید عرض کنم که من تاحالا به موردی برنخوردم که ترجمه نباشه و تألیف باشه! یعنی یک محقق ایرانی تلاش یا پژوهشی در این زمینه کرده باشه و چاپ شده باشه!
البته منطقی نیست که ادعا کنم اصلا همچین کتابی چاپ نشده، چون من که از نشر همه‌ی کتاب‌ها خبر ندارم اما چیزی که می‌تونم ادعا کنم اینه که اگر هم چنین پژوهش‌هایی شده باشه، اونقدر کم بوده که در مقابل این هجمه گسترده‌ی ترجمه اصلا به چشم نمیاد.

چیزی که باعث شد این مطلب رو بنویسم همون مقدمه‌ای بود که در ابتدا عیناً از یکی از همین کتاب‌ها نقل کردم! پیشنهاد می‌کنم یک بار دیگه بخونید!

به این موارد با حساسیت بیشتری نگاه کنید:
نه نقشه‌ای در دست دارد
و نه تابلو راهنما
و نه نشان خاصی در معرض دید اوست.
نشانه‌ای که نشان دهد به کجا می‌رسد.

اعتقاد به "بدون نقشه بودن"، از افکار چه کسانی است؟
اعتقاد به "عدم وجود راهنما"، جزء چه مکاتبی است؟
اعتقاد به "نبود نشانه برای به کجا رفتن"، شما رو یاد چه نوع افکاری می‌اندازه؟


این موضوع همچنان ادامه دارد!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 4 مهر1386ساعت 10:41  توسط سجاد نوروزیان  | 

فواید تخصصی شدن علوم مختلف، بر هیچ کس پوشیده نیست!
پیشرفت روزافزون علوم در رشته‌های مختلف و زائیده‌شدن رشته‌های جدید، بی‌شک مرهون جدا شدن رشته‌های مختلف علم از "علم کل" است.
"علم کل" همان چیزی است که در روزگاران قدیم، فلاسفه در جستجوی آن بودند. علمی که شامل ریاضیات، طب، فیزیک و حتی ابعاد متافیزیکی چون خداشناسی و هستی‌شناسی می‌شده است.

انسان با تلاشی طاقت‌فرسا، درجات "علمی" را پشت‌سر گذاشته و در یک موضوع با زحمت بسیار متخصص شده است. به عبارتی "اشباع علمی" شده است.
وقتي انسان از لحاظ علمی اشباع می‌شود، يعنی تحصيلات بالا پيدا می‌كند، اطلاعات وسيع و درجات خيلي برجسته‌ای مي‌يابد، استادهای بزرگ و كتاب‌های بزرگ‌تر می‌بيند، نظريات علمی كاملا جديد و بديع می‌يابد و فرا می‌گيرد، در خود غرور و رضايتی احساس می‌كند و خيال می‌كند كه از لحاظ "فكری" نيز به منتها درجه‌ی يك انسان آگاه رسيده است.

و اين فريب كاذبی است!
فريبی كه حتی يك "آدم عامی" كمتر دچار آن می‌شود تا يك "آدم دانشمند".
"اشباع علمی" يك نوع سيری بسيار كاذب و يك نوع فريب بسيار بزرگ است كه خاص تحصيلكرده‌هاست!
یک استاد، یک مترجم، یک فیلسوف، یک ادیب، یک مورخ، غالباً فکر نمی‌کنند که از لحاظ فکری ممکن است "کاملاً" صفر باشد و از لحاظ شعوری همچنان در سطح عامی‌ترین عوام مانده باشد!
این "عالم" ممکن است از منظر آن چیزی که "آگاهی"، "خودآگاهی"، جامعه آگاهی" و "زمان آگاهی" است، از یک "عامی" که حتی از کمترین سوادی برخوردار نیست، پایین‌تر باشد!!!
و این یک حالت بسیار رقت‌بار است!
دانشمند جاهل بودن!
تحصیل‌کرده‌ی بی‌شعور ماندن!

آدمی ملقب به القاب خیلی بزرگ و دهن‌پرکن، تیترهای خیلی برجسته و البته جدی، چون دکتر، مهندس، فوق لیسانس و ... اما از نظر شعور، فهم، آگاهی، احساس مسوولیت در برابر زمان و تشخیص حرکت جامعه، "صفر بودن"، "کور بودن"، "کر بودن"!!
و این یک خطر خیلی بزرگ است!
معمولا آدم وقتی با "علم" اشباع می‌شود، دیگر احساس گرسنگی "فکری" نمی‌کند!

در کنار این موضوع مشغله‌های روزمرگی را هم اضافه کنید!
این آدم "عالم" ، از صبح تا شب در مسیر همان تخصصش قدم برمی‌دارد، مقاله می‌خواند و البته می‌نویسد، ضمن شرکت در نشست‌ها در سمینارها نیز سخنرانی می‌کند، پروژه‌ها را یکی پس از دیگری با موفقیت به اتمام می‌رساند و ...

حال با چه گفتمانی می‌توان به این آدمی که "اشباع علمی" شده و آگاهی‌های او محدود به "علم" است، نشان داد که "فکر" چیزی است جدا از "علم"!!
و "آگاهی فکری" مسأله‌ای است، متفاوت از "آگاهی علمی"!!

و این موضوع به همان میزان که "علم" آدمی بیشتر می‌شود، شدت بیشتری می‌یابد!!

و آیا جنگ امروز در جهان، جنگ "علم" از سوی نظام سرمایه‌داری و "فکر" از جانب کشورهای دیگر نیست!؟!؟
آیا نمی‌توان با تجهیز "فکر" با "علم" یا "علم" با "فکر"، به سمت جامعه‌ی آرمانی انسان حرکت کرد؟!؟


این مطلب بر اساس ایده ای از یکی از متفکران معاصر است.
+ نوشته شده در  یکشنبه 25 شهریور1386ساعت 10:40  توسط سجاد نوروزیان  | 

انسان، موجودی با ارزش‌های خدایی و ذات خدایی، دنبال "زندگی روزمره" می‌افتد و این یعنی مرگ هر "انسان زنده‌ای"!!
منجلابی که در آن عزیزترین ارزش‌های خدایی انسان هر روز فرو می‌رود!
آدم در همان دور احمقانه‌ی زندگی می‌افتد، زندگی روزمره، زندگی تکراری، زندگی دوری، همان زندگی دوری‌ای که برای همه "زندگی"ها، از آمیب‌ها و میکروب‌ها گرفته تا جانوران و نباتات حاکم است!
دوری که در آن دائم کار کند برای اینکه بخورد و بخورد برای اینکه کار کند، باز کار کند برای اینکه بخورد و بخورد برای اینکه کار کند! تولید برای مصرف و مصرف برای تولید!!
این زندگی هر جایش را بگیری "دور" است!
درست مثل خر آسیاب!! صبح راه می‌افتد، با تلاش و کوشش حرکت می‌کند، می‌رود و می‌رود، غروب که می‌شود باز هم سر جای صبحش دارد دور می‌زند!!
این است سرگذشت آدم! در گذشته و حال! متمدن یا وحشی! شرقی یا غربی!
در این دور باطل آدم احساسات مخصوصی هم پیدا می‌کند، نیازها، عقده‌ها، ایده‌آل‌ها، حسدها، کینه‌ها، عشق‌ها، و دردهای مخصوص، در حدی که برای آدمی که فقط "اندکی" آگاه باشد، چندش‌آور است!
گاه می‌بیند آدمی، با یک اهمیتی پیش شما می‌آید و می‌خواهد درد دل کند، ناله کند، با یک هیاهو و زمینه‌سازی و اعجابی سخن از دردی می‌گوید که واقعا مضحک است! و بر بلاهت این بدبخت باید خندید!!
اگر مجموعه‌ی چیزهایی را که در شبانه روز آرزو می‌کنیم، در زندگیمان از آن‌ها لذت می‌بریم و یا آرزوی داشتن آن‌ها را داریم، روی صفحه‌ی کاغذ بنویسیم و در یک حالت "آگاهانه" با آن نگاه کنیم، از ترکیب خودمان بیزار می‌شویم! از قیافه‌ی خودمان بیزار می‌شویم! از هیکلمان و وجودمان، از زنده بودنمان متنفر می‌شویم!
کم‌کم می‌بینیم، این انسانی که مسجود ملائک بوده، آدمی شده که برای کسب احتمالی یک رتبه، یک زمین، یک درجه، و حتی بالا و پائین شدن یک کیلو پیاز و سیب‌زمینی، به حدی "ذلیل" می‌شود، که سگ استعداد "ذلت" او را ندارد! چرا که در بی‌شرمی و بدبختی نیز، انسان استعدادی ماوراء همه‌ی موجودات دارد!
و بعد لذت‌ها!
اگر لیستی از آن چیزهایی که از آن‌ها لذت می‌بریم و همواره در خیالمان مجسم می‌کنیم –هرچه می‌خواهد باشد- از هر مقوله‌ای، لباس، اتومبیل، خانه، مقام، درجه، تحصیل یا دوست! تهیه کنیم و با آن نگاهی بیاندازیم، در مقابل آنچه از دست می‌دهیم، چه ارزشی دارد؟!
اصلا چه چیزهایی را برای بدست آوردن این‌ها فدا می‌کنیم؟!
"زمان" را فدا می‌کنیم!
"آدم" را فدا می‌کنیم!
"استعداد" را!
"غرور خدایی انسان" را!
"امکان عصیان" را!
"استعداد انتخاب آزاد" را!
"استعداد و قدرت نفی" را!
"قدرت خلاقیت" را!
" قدرت تغییر" را!
"قدرت تبدیل سرنوشت" را!
"قدرت فرو ریختن هرچه به ما تحمیل شده و یعد جانشین کردن هر چه که خودمان می‌خواهیم" را!
همه‌ی این‌ها را از دست می‌دهیم، بدون آنکه بتوانیم درباره‌ی آن‌ها حتی لحظه‌ای "تأمل" کنیم!
و این است که آدمی در زندگی روزمره، همه‌اش متوجه "بیرون" است!
متوجه این چیزهایی است که به او "لذت" می‌دهد!
بعد می‌بینیم که این "من"ی که جنس خداست، از آن بالا به پائین آمده، در سطح "لجن"، مثل "کرم" از "لاشخوری" به شعف آمده!!
این وجودی که یک "وجود پیوسته" است، تکه تکه شده! و هر تکه‌ای در چنگال ددی، دامی، لذت کثیفی، هوس پوچی، ایده‌آل مبتذلی!!
و این یعنی:
همه چیز را فدا کردن،
عزیزترین چیزها را برای بدست آوردن پلیدترین و کثیف‌ترین چیزها، فدا کردن!
آدمی به کجا می‌رود؟!؟



مطلب فوق با اندکی تصرف از آثار یکی از متفکران معاصر، برداشت شده!
به علت اینکه مورد پبش داوری قرار نگیرد، با احترام به نویسنده اثر، نام او محفوظ است!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 14 شهریور1386ساعت 12:40  توسط سجاد نوروزیان  | 

اگر ندانیم به کجا می رویم، احتمالا سر از ناکجا در می آوریم!
و اگر ندانیم به کجا می رویم، از کجا بدانیم که چه موقع به آنجا می رسیم؟
و باز هم اگر ندانیم به کجا می رویم، احتمال دارد که سر از هیچ جا در نیاوریم!!

کوتاه به این سوال پاسخ دهید:
اگر قرار است به جایی برسید، آنجا کجاست؟!؟
کی به آنجا می رسید؟!

+ نوشته شده در  جمعه 2 شهریور1386ساعت 10:39  توسط سجاد نوروزیان  | 

موضوع احترام گذاشتن به مخاطب، موضوع خیلی جدیدی نیست که تازه کشف شده باشه یا اهمیت اون تازه معلوم شده باشه!

احترام کردن و مورد احترام بودن، چون نشأت گرفته از فطرت انسان هاست، آدمی به طرفش اشتیاق داره و حتی اگر خودش هم این خصوصیت رو نداشته باشه، حتما اون رو دوست داره!!!

یه اتفاق باعث شد ذهن من به سمت یه موضوعی کشیده بشه و تصمیم بگیرم مطلبی راجع به "احترام به مخاطب یا شعور مخاطب" بنویسم!!

به نظر من، احترام کردن یه صفتی است که بیشتر جنبه بیرونی داره! یعنی قابل مشاهده است و از لحن صحبت و رفتار یک نفر به راحتی قابل فهمیدنه.
فکر می کنم این موضوع برامون پیش اومده که ابعاد مختلف احترام به مخاطب رو در جاهای مختلف دیده باشیم!
احترام متقابل راننده تاکسی و مسافر
احترام متقابل بلیط فروش سینما و تماشاچی
احترام متقابل صندوقدار بانک و مشتری
احترام متقابل دو راننده اتومبیل در تقاطع
احترام متقابل ...

از این قسمت که عبور کنیم به موضوع "احترام به شعور مخاطب" می رسیم.

به نظر من احترام به شعور مخاطب با احترام به مخاطب کاملا متفاوته!
احترام به شعور مخاطب خیلی جنبه بیرونی نداره، بیشتر درونیه!
به راحتی قابل درک نیست و باید خیلی دقیق شد تا فهمید شعور مخاطب مورد احترام واقع شده یا نه!؟

گاهی اوقات پیش میاد که ظاهر خیلی احترام آمیز و مودبانه است، اما در پس این احترام، نوعی توهین به شعور مخاطب به چشم می خوره!

می شه احترام به مخاطب رو "خوب حرف زدن" تعبیر کرد
و احترام به شعور مخاطب رو "حرف خوب زدن"
جمع شدن "حرف خوب زدن" و "خوب حرف زدن" یه حالت ایده آل و بسیار مناسب رو ایجاد می کنه.

تا حالا شما، تفاوت "احترام به مخاطب" و "احترام به شعور مخاطب" رو لمس کردید؟!
+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 9:38  توسط سجاد نوروزیان  | 

پیامبر اعظم (صلی الله علیه و آله و سلم)

... اسلام برای آدمی آنگاه سودمند باشد که از آنچه بی فایده است دست کشیده و وقت خود را برای آن صرف نکند ...

 

به امید روزی که همه افکار و اعمال ما در راستای هدفی مقدس باشند نه بیهوده و بی فایده ...

+ نوشته شده در  سه شنبه 29 اسفند1385ساعت 16:34  توسط سجاد نوروزیان  | 

اغلب مردم گله وار گرد هم می نشینند، بی آنکه درباره اوضاع عمومی و تکالیف اجتماعی خود کلمه ای به زبان آرند!!
اینان تنها از گفتن و شنیدن گفتارهای هزل و یاوه خوشحال و شاد می شوند و می خندند!!

براستی این مردم را به راه راست آوردن بسیار دشوار است!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 19 اسفند1385ساعت 13:32  توسط سجاد نوروزیان  | 

این شعر از زبان یه کودک سیاه پوست نوشته شده ...

 

وقتي به دنيا ميام، سياهم، وقتي بزرگ ميشم، سياهم، وقتي ميرم زير آفتاب، سياهم، وقتي مي ترسم، سياهم، وقتي مريض ميشم، سياهم، وقتي مي ميرم، هنوزم سياهم...

 

و تو، آدم سفيد، وقتي به دنيا مياي، صورتي اي، وقتي بزرگ ميشي، سفيدي، وقتي ميري زير آفتاب، قرمزي، وقتي سردت ميشه، آبي اي، وقتي مي ترسي، زردي، وقتي مريض ميشي، سبزي، و وقتي مي ميري، خاکستري اي...

 

و تو به من ميگي رنگين پوست؟؟؟...

+ نوشته شده در  سه شنبه 15 اسفند1385ساعت 19:34  توسط سجاد نوروزیان  | 

هميشه دو درس را در زندگي خود به ياد داشته باشيد:
                     1- جسارت در بيان عقيده
                     2- جرأت در پذيرش اشتباه
+ نوشته شده در  شنبه 4 آذر1385ساعت 10:22  توسط سجاد نوروزیان  | 

نه در قالبهای کهنهی موروثی منجمد شدهام،
و نه قالبهای عرضه شدهی متمدن تحمیلی را میپذیرم!!
برای قدیمیها تصمیم گرفتهاند و برای جدیدها نیز میگیرند!

و در برزخ میان این دو دوزخ،
همیشه روزنههای امید وجود دارد!

کسانی که راهی راه
های رفته شده هستند، نیازی به فداکاری ندارند!
چرا که راه هموار است و عاری از ناخوشی!
و به دنبال برنامههای روزمرهی زندگیشان، کارهای اجتماعی را نیز یدک میکشند!!

اما آنها که میخواهند راهگشای راههای نرفته و نکوفته باشند،
ناگزیر باید از بسیاری از حقوق مشروعی هم که دارند، بگذرند!
و همه چیز را قربانی رفتنشان کنند!
و حتی مرگ خویشتن را ببینند!
چرا که غیر از این، نمیشود حتی کوچکترین قدمی برداشت!!

و تنها خداست که در این بیراه،
همراه است و امیدوارم جز او کسی هم نباشد!
+ نوشته شده در  شنبه 1 بهمن1384ساعت 1:1  توسط سجاد نوروزیان  |