|
|
|
|
|
زمانی که جای "شما"ی خشک و مودبانه را با "تو"ی صمیمانه عوض کردی و مرا عوض "شما"، "تو" خواندی، بی اختیار رویای شیرینی که همیشه در آرزویش بودم، بر روح من بوسه زد. زمانی که شبها دیده هایم به آسمان دوخته می شود، روشنایی ستاره ها، این مردم آرام و ساکت آسمان، مرا در دریای آرزوی با تو بودن غوطه ور می سازد ... و چون زیبایی ستاره ها را مشاهده می کنم، پی می برم که زیبایی آنها تنها گوشه ای از جمال توست. آنگاه که خورشید چهره بر می افروزد و روشنایی بخش زمین مرده می شود، می دانم که به اجازه تو شرف حضور پیدا کرده و سلطان روز لقب گرفته ... و آنگاه که چهره در نقاب مغرب فرو می برد، بدون شک فرمان تو را اجرا کرده چرا که پادشاه شب، دیگر طاقت خاموشی ندارد و عطش حضور بی تابش کرده ... چون باران را می نگرم و هوای ابری و طوفانی را، در ذهنم خطور می کند که تو چگونه توانستی دل ساکت و سربزیر مرا، طوفانی و پرتلاطم کنی و پس از آن هیجان عظیم که روح را از درون به آتش کشیده بود، دوباره آرامش بخشی ... آرامشی مطلق و همیشگی ... آن هم توسط یک دلداده دیگر. به هر صید که می نگرم، برای فرار در تلاش است از دام صیاد ... اما تو دل مرا صید کردی و دل همچنان در آرزوی توست ... لطافت گل را که لمس می کنم، می دانم زودگذر است و باقی نخواهد ماند ... اما تویی که تا همیشه لطیف باقی خواهی ماند ... پس باید تو را بیشتر از هر چیز دوست داشته باشم ... هر جا که باشم در هر حال و به هر چه می نگرم ... تو را می بینم ای عزیز دل !! زمانی که پیش رویت می ایستم و اجازه کلامم می دهی هیچ نمی توانم گفت ... فکر می کنم که شما چقدر بزرگوار هستید، اما ... اما ... دلم زمزمه می کند که چقدر تو را دوست دارم ... تو معنی بهانه را خوب می دانی ... بارها برایت گفته ام ... "آسمان را هوای بوسه زدن بر چهره خاک است و باران بهانه ای بیش نیست ... " این نوشته ها بهانه بود ... می دانم که می دانی ... آرامش روحم هنگامی است که نقش خوب تو را در خیال خود تصویر کرده و با صدای آهسته زمزمه کنم : ... دوستت دارم ... برای تو بود ... آری ... فقط برای تو !!!
|
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه 23 بهمن1384ساعت 2:10 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||